تمرین مرزگذاری. ۳. دو سال اول در کار قبلی، که شروعش مصادف بود با… — November 25th — TG.ME

تمرین مرزگذاری. ۳.

دو سال اول در کار قبلی، که شروعش مصادف بود با کرونا، بسیار محتاط بودم. هر وقت اشتباهی گزارش میشد منتظر بودم مسببش من باشم. خودم را کنج دیوار چقدر خنگم چقدر بلد نیستم و... گذاشته بودم و کتک میزدم.
بعدتر هم که واقعا رو کار سوار شدم، هنوز عادت نداشتم صدایم را برای کسی که صدایش بلند است ببرم بالا. واقعا از رودررو شدن با همکارها وقت سخت شدن پروژه و بروز عقاید مختلف و بحثهای تند، پرهیز میکردم چون معتقد بودم کار من باید به نفع پروژه و تیم باشد نه با روحیه جنگ تن به تن کار کنیم.
برای همین، همان دو نفر که تعریف کردم، دیگر جایی رسیده بودند که هر وقت حوصله شان سر می رفت یا حس میکردند توجه لازم دارند مرا مخاطب قرار می‌دادند که در ضمن چرا فلان ایمیل را نوشتی؟ چرا فلان سوال را از فلان گروه پرسیدی می‌توانستی از بسارها بپرسی؟ اصلا چرا سوال داشتی چون تا الان دیگر می بایست مسأله برایت روشن می بوده؟
و من یک کلمه جواب نمی‌دادم چون به شما چه؟ چون کار من است و روش من و سرتان توی @ خودتان باشد؟!
و بعدتر هم که روزی بالاخره واکنش نشان دادم، که طبعا از تحمل جهان و جهانیان خارج بود.

بنابراین سر کار جدید، از روز اول، به خودم گفتم حواست را جمع کن. داستان بانک اطلاعات به همان شکل سابق برقرار است فقط جا و آدمها عوض شده اند. این شغل تو، مسئولیت تو، اشتباه تو و بازدهی توست. باید زیر نظر خودت باشد.
و دقیقا دیدم که اینجا هم یکی هست (بختم)، که چون سابقه طولانی در شرکت دارد بسیار دلش می‌خواسته رییس بشود که بخاطر اخلاق گندش نشده، بنابراین کمبود آنجا را می‌ریزد سر کوتاهی دیوار من.
همان اول تحت عنوان آشنایی با من، یک فصل مصاحبه شغلی گرفت اصلا که چون نمی شناختمش، باهاش راه آمدم. بعد دیدم روال قبل الگوی غلط دارد تکرار میشود: ساعات حضور جلساتم را به بهانه موارد اضطراری تغییر می‌دهد و کارهایم را نگاه میکند که بلکه اشتباهی پیدا کند تا زیرش خط بکشد و به بهانه تصحیح به همه گروه و مخصوصا رییس رونوشت بدهد و کلا همه جا هست بدون اینکه کسی ازش خواسته باشد.
اینجور شد که من در ماه سوم دوره آزمایشی، یک نامه بلند نوشتم به خودش و به رییس و واضح خواستار شدم: سرت توی کار خودت باشد چون من نه قراری گذاشته ام که فعلا اشتباهی نکنم، نه تو رییس منی که بخواهی مسئول اشتباه من باشی، نه کسی برای دوره آزمون و خطای من در ماه‌های اول از تو یکی گزارش میخواهد. از این به بعد، جلسه هات را آزاد بودم و توانستم حتما می آیم، آزاد نبودم، یعنی نتوانستم و نمی آیم، خیلی برایت مهم است، ضبط کن بفرست!

مسلما که نامه هایی این وسط رد و بدل شد. و به همین یک متن که بسنده نکرد و تند نوشت. ولی من هم تک تک را جواب تندتر دادم و هر بار تاکید کردم اینجا مرز است. حد اینجاست و نگه دارد.
برای خودم بسیار جدید و عجیب بود برخوردم. مخصوصا که یکهو، از تو به من گفت شما! که در این فرهنگ خیلی چیز عجیبی است چون برعکسش معمولا صادق است. ولی فکر کردم اصلا شاید همین فاصله هم لازم باشد! ها؟ و چرا که نه؟
حتی آخرش یک معذرتی هم خواست (بسیار متعجب شدم) . بعد ولی؟ زیبا بود که فهمیدم پشت سرم با یک همکار بسیار جوان و بی نهایت بی وجود داغانی تیم تشکیل داده و در خفا رفته پشت سر من حرف زده و طرف را شاهد آورده. چرا به آن یکی می گویم بی وجود؟ چون در روی خودم در این مدت بارها گفته بود که از وقتی آمدم اوضاع دپارتمان آرامتر و به سامان شده، ولی یکهو در پشت سرم چون ازش خواسته اند برود بگوید شت، اینهمم رفته گفته شت. بی هیچ مدرک و سندی. خب آدمیزاد دیگر نباید اینقدر عوضی باشد. جدی! و این رییس هم که حزب باد. همه را باور کرده و همین هفته قبل در واکنش به کل ماجرا، از من خواسته که فعلا تعداد روزهای کار در خانه را کم کنم و بیشتر بروم آفیس و در ضمن نتایج را بدهم برای مقایسه!! برای پیشگیری از اشتباهات احتمالی!
انتظار این را نداشتم. اصلا.
شوکه بودم و انگار بیهوا، چند مشت خورده باشم.

با مرد حرف زدم.
با صدای مادر و پدرم با خودم حرف زدم. با صدای استادانی که مرا می‌شناختند و طی سالیان، بخاطر مسئولیت پذیری و یادگیری سریع و قدرت تحلیلم، بهم توصیه نامه های عالی داده بودند.
تا صبح نخوابیدم. صبح زود مدارکی را فهرست کردم و رییس و همکار بی وجود را به جلسه فوری دعوت کردم. آن یکی در مرخصی بود که خب، اگر هم نبود کاری بهش نداشتم.

ادامه دارد.
@November25th
Telegram
November 25th
تمرین مرزگذاری. ۲. از وقت استخدام در کار اولم به موقع و واضح نگفته بودم که دورکاری حق من است. محل کارم بسیار تا خانه فاصله داشت یعنی هشت ساعت کار بعلاوه چهار ساعت رفت و آمد. دورکاری حقم بود؟ بله. چند ماه حدود سیزده ساعت روزانه خانه نبودم و وقتی با خجالت…
❤23💔1
August 31, 2026 268 4 3