تمرین مرزگذاری. ۲.
از وقت استخدام در کار اولم به موقع و واضح نگفته بودم که دورکاری حق من است. محل کارم بسیار تا خانه فاصله داشت یعنی هشت ساعت کار بعلاوه چهار ساعت رفت و آمد. دورکاری حقم بود؟ بله.
چند ماه حدود سیزده ساعت روزانه خانه نبودم و وقتی با خجالت تقاضای لااقل یک روز دورکاری در هفته کردم، رد شد بچه فقط دو سال داشت و از دوری من زیاد گریه میکرد. اتحادیه گفت بیا و شکایت کن و حقت را بگیر. من گفتم حق با آنهاست که کارمند تمام وقت حاضر در محل کار داشته باشند و درگیر مشکل شخصی من نشوند!
استعفا دادم با اشک. چون بعد از سه سال خانه داری تمام وقت و بی معاشر بودن و به هیچ جایی جز خانه متعلق نبودن، با دو فوق لیسانس و یک دکترا در جیب، دوباره بازگشته بودم به سر خط. چه هفته هایی به من گذشت...
حالا شانس آوردم یا چی که دوباره (در شغل قبلی ام) استخدام شدم.
اوائل در پوزیشنی پایین تر از سطح تحصیلاتم. گفتم پول فدای سرم. هیچ چانه نزدم. حقوقش برای شرایط من، قابل دفاع بود. زمان کووید، همه جا ناامن بود و مرگ و میر روزانه.
و من طی زمان، داشتم در کار می آمدم بالا. زود یاد میگرفتم. رییسم مرا میفرستاد دوره های فشرده آموزشی. بعدتر، با وجود اینکه در جای بسیار بدی از سلامت تن و روان و سوگ بودم، در عرض سه سال توانستم مدیر پروژه شوم. رتبه ام تغییر کرد و وظایفم تخصصی شد. ولی دو همکار مسن تیم، همچنان با من مثل یک دستیار رفتار میکردند. مثلا کارهای ابتدایی با داده های بانک اطلاعات را به من ارجاع میدادند. ته دلم میدانستم اینها واقعا بانک اطلاعات را بلد نیستند، پس به رویشان نمی آوردم. نه نمی گفتم و صرفا انجام میدادم. اینها در عوض، در جلسات با مدیران ارشد می نشستند و اگر پروژه ها خوب و بی غلط پیش میرفت، تشویق ها را به خودشان میگرفتند. اگر غلطی در کار پیدا میشد می آمدند در جمع به من می نوشتند: چرا در دوازدهم جولای دوهزار و بیست و دو، این دیتا را وارد کرده بودی؟
تا دو سال اول من حقیقتا میرفتم دنبال پاسخشان میگشتم که فرضا در چهارصد و هفت روز پیش، دم ظهر دلیل خاصی داشته که من چنین خبطی کرده ام؟ واقعا میگشتم دنبال جواب.
بعد تازه یک جا و خیلی اتفاقی از روی تقویم تعطیلات فهمیدم که اصلا نمیشده تمام این اشتباهها کار من باشد. توی بانک اطلاعات که چندین نفر دسترسی همزمان بهش دارند، گاهی مشخص نیست چه کسی همان دیتا را وارد کرده. گاهی راهبر فقط اطلاعات دیگری را وارد یا سیستم را به روز میکند و کاربری که در جای دیگر به مشکل برمیخورد فقط اسم او را میبیند! در چند تا مورد، من اصلا آن روز سر کار نبودم! و دیر فهمیدم.
آمدم برای کل گروه یک پرزنتیشن درست کردم. توضیح دادم که چطور گاهی آخرین اسامی که روی داده ها ثبت میشود، اصلا دلیل بر تولید اطلاعات نیست. و چرا از این به بعد بهتر است هر کسی مسئولیت پروژه خودش را تقبل کند و کار با بانک اطلاعات را یاد بگیرد تا صاحب دیتای خودش باشد و چنین مشکلاتی پیش نیاید...
ولی؟ نه!
همچنان رویکرد سینیور به جونیور، و کار ما مدیریت های خفن و کار تو اجراهای ابتدایی است، ادامه داشت. و علیرغم سعی و حمایت رییسم و حتی دعوای لفظی که در یکی از جلسات سر همین برخوردها با اینها داشت، همچنان کارهایی عملا به من واگذار میشد که مرا از وظایف پیشرفته تر دور نگه میداشت چون بیشتر وقتم به رفع و رجوع کردن تدارکات اینها می گذشت. چون از روز اول نگفته بودم نه و فکر میکردم همکار خوب کسی است که صرفا «هر» کار و کمکی بهش ارجاع میشود انجام میدهد و در ضمن خطای همکارش را می پوشاند و سکوت میکند و در خفا تذکر میدهد. برای همین وقتی خودم در جمع مورد سوال و تذکر قرار میگرفتم بسیار متعجب و برآشفته میشدم. وقتی کار به شکل اتوماتیک تلنبار میشد روی میزم، دیگر راه برون رفتی نبود چون همگی را همان جور عادت داده بودم. و وقتی کسی با اپروچ از بالا به پایین، در کارم دخالت بی جا میکرد جوری که انگار تازه استخدام شده ام، رویم نمیشد دماغش را در همان جمع بسوزانم و هم اگر اگر غلطی به قرآن میشد و چنین میکردم، دیگر آنقدر برای همه جدید و تازه و شگفت آور بود که فکر میکردند اینهمه Overreact برای چیست و من چه ام شده و لابد هورمونها و لابد مسایل شخصی و شاید که مریضم؟!
سنگ بنای اول را نباید کج می گذاشتم
و یا به محض آنکه دیده بودم کج است، باید اول برمیگشتم و درستش میکردم به جای ادامه دادنش تا ثریا...
و خب روزی که دیگر به یقه ام رسیده بود و زنجیر پاره کردم و خواستم احقاق حق کنم، یاروها فکر کردند ای بابا!!! این نیرو انگار از اول با ما مشکل داشت.
اینجور بود که در صدر لیست تعدیلی های پاییز سال دوهزار و بیست و پنج بودم.
ادامه دارد.
@November25th
32
21
16
7
1
1August 25, 2026 793 9 10