دیروز صبح زود، برای اولین بار قبل کار و بخاطر جوگیر شدن از باران… — November 25th — TG.ME

دیروز صبح زود، برای اولین بار قبل کار و بخاطر جوگیر شدن از باران صبحگاهی تابستانی، رفتم دویدم و چون تا حدود ظهر از بالا بودن سطح هورمونهای شادی، هیچ فشار کاری را حس نکردم، تصمیم گرفتم هر صبح بدوم. بعدتر که با بچه رفتیم دو تایی واکسن کنه آنسفالیت زدیم، پرستار بهم یادآوری کرد که تا سه روز حق فعالیت بدنی ندارم.
و از آنجایی که معمولا عادات جدید، حداقل سه روز پیاپی وقت و پافشاری می خواهند تا جاگیر شوند، به تقریب خوبی این تصمیمم در ناخودآگاه ملغی شده و خودم خبر ندارم.

برای بچه، به دلیل پیشگیری از تب و نگه داشتن ایمنی بدن، به مرد گفتم هندوانه بخرد. علیرغم توصیه هام در انتخاب هندوانه «به اندازه» رسیده، عصر یک حجم ده کیلویی را آورد که نه تنها در یخچال دو در، که در هیچ سینی هم جا نمیشد. و طبعا وقتی قاچ کردم منظره مهوع شرابی رنگ و مشکوکی جلویم بود، مناسب دور ریختن.
به بچه ناامید بالای سر میوه محبوبش گفتم ببخشید. گفت ببخشید مرا قبول کرده ولی از ناراحتی اش کم نشده!

صبح امروز مسلما که تب داشت و سر و روی پف کرده و باید در خانه می ماند. و بنابراین من؟ بعد از روشن کردن لپ تاپ، تصمیم گرفتم سریع بروم خرید جو برای سوپ و مرغ محلی (که هر دو را قدرت خدا داشتم بی آنکه یادم باشد). باران خوبی باریده بود پس بیست دقیقه راه را پیاده رفتم و آنجا بود که دیدم هم هندوانه دارند هم جعفری تازه هم پرتقال نوبر و هم چای سرماخوردگی ...
پیاده برای دو قلم‌ کالا رفتم و با دو کیسه برگشتم در حالیکه دست خودم از واکسن متورم و دردناک بود و اوه که وسط راه یادم افتاد به منع فعالیت بدنی و پوزخند زیبایی زدم.
چهار سال پیش، دقیقا روزی که دوز اول همین واکسن را زدم بچه مهدکودکی بود. از سر کار رفته بودم دنبالش. یکهو تگرگ گرفت وسط راه جوری که انگار ابابیل حمله کرده اند. بچه ترسیده بود و راه نمی آمد. بغلش کردم با چتر و کیف لپ تاپ روی یک دوش، بچه گریان روی دوش دیگر، تا لباسهای زیرم خیس و آبکشان، با دستی که بسیار متورم و دردناک بود. رسیدیم خانه و فقط از مرد پرسیدم آیا این هوا را ندید که بیاید دنبال ما؟! و ندیده بود! چونکه وقتی یک مرد مشغول انجام یک عدد کار است، فقط دارد همان یک عدد کار را میکند به نحو احسن. فرداش، تب و لرز کرده بودم.
بگذریم...

خاطرات و خطرات را گذاشتم پشت در و تازه یادم افتاد جلسه ساعت نه را از دست داده ام و سه درخواست جدید دارم که تا ظهر بهشان برسم و همزمان تخم مرغ که برای بچه دوباره گرم کردم در مایکروفر ترکید چون یادم رفته بود درپوش را بگذارم و اینجا بود که وقتی مرد برایم قهوه ریخت و خواست همزمان لکچر بدهد در باب استفاده درپوش وقت گرم کردن مرغ و تخمش! او را به سر کارش هدایت کردم!!
به همکارها نوشتم باید مرا ببخشند چون امروز هم هستم و هم نیستم و بچه ام مریض است.
سن او که بودم، یادم نیست وقت مریضی پدرم جز دستور دادن مدام به نوشیدن آب میوه کار خاصی برایم کرده باشد. مادرم ولی در خانه می ماند و عتاب و خطاب روسا و پروژه و... را هم به جان می‌خرید. سوپ و دمپختک و چای عسل درست میکرد و تختم را می‌آورد توی هال جلوی تلویزیون و دائم به من سر می‌زد... یک جور خوبی که اصلا دردناکی گوش وگلویم را استقبال میکردم چون باعث میشد در خانه بمانیم و ناز و نوازش مضاعف بشوم.

الان دم ظهر است و وقت معمول استراحت همکارانم. همه چراغهای آنلاین زرد است. دو کار از سه تا را انجام رساندم. سوپ جو، حسابی جا افتاده و صبحانه و چای و آب پرتقال بچه را داده ام.

چند روز پیش یک دختر جوان زیبایی، رو به دوربین تعریف میکرد که وقتی در یازده سالگی بالغ شده، مادرش حسابی کتکش زده که تو کثیفی. حتما هرزگی کردی که الان در این سن بالغ شدی، وگرنه چه معنی دارد بلوغ در این سن؟ گفت اصلا هر چه از مادرش خاطره دارد همین جوری است...

و من اصلا نتوانستم درک کنم.... آخر چطور ممکن است؟ واقعا چطور ممکن است؟

@November25th
💔52❤35
August 19, 2026 1K 24 4