نتیجه این ضعف، در رزومه ام این بوده که یک بار استعفا دادم
یک بار اصلا جرات نکردم طرف ارتقا شغلی بروم
و بار آخر، دیگر ریشه مشکل را فهمیده بودم ولی آنقدر دیر به رفعش کوشیدم که فرصت از دست رفته بود...
پارسال، یک جایی، دقیقا در دل خانواده، باز ماجرا تکرار شد. و باز دیدم آنقدر تحمل کرده ام که طرف دیگر با قدمهای فیلی آمده توی شکم من و باز طلبکار است و نه تنها، که بقیه هم انتظار همان صبر و مدارا و فلان را از من دارند.
در کنارش، شغلم را هم از دست داده بودم
زمستان بود.
دیدم نه دیگر. هر عضوی از خانواده و هر مراتبی از کار، اگر قرار باشد که اینجور در ظاهر مرا مواخذه و در باطن، تحقیرم کنند، و اگر خدای نکرده به من بربخورد و آزردگی ام را نشان بدهم، بدتر آنها خشم بگیرند که اصلا چطور جرات به اعتراض کردی تویی که صرفا به موافقت و ملایمت و مدارا و تحمل شهره ای؟
خیر. که حتی بهشت به منتش نمی ارزد.
و اینجا بود در یک سال گذشته تا الان، جوری پوست انداختم که خودم متعجبم. زیباست که آن چه برای خودم و احترام و کرامت خودم با مصرف چه نیرو و وقتی انجام دادم، بچه نه ساله ام طبیعی و لدنی بهتر از من بلد است...شاید چون به عمد و سهو، این سالها یادش داده بودم مثل من نباشد...ولی در حق خودم چه؟ برای خودم؟ این را باید با تمرین و دقت و زحمت اجرا میکردم.
پوست جدید یک ساله است. تازه دور من تنیده و هنوز جاهای زیادی برای جوش خوردن و تحکیم دارد. آنچه برای یک کودک نه ساله طبیعی ترین رفتار در نه گفتن و مرزگذاری و متوقف کردن طرف مقابل است، برای من تمرین جدید و مهم و حتی ترسناکی است که آگاهانه و با دقت انجام میدهم. اصلا عادی و عادت نشده ولی در این پوست جدید بسیار رضایتمندترم. میشود بگویم به خودم افتخار میکنم.
ادامه دارد...
@November25th
92
20
11August 21, 2026 1.2K 29 12