دو هفته گذشته سراسر به جنگ روانی و بازی قدرت (بی‌قدرتان) بین من و… — November 25th — TG.ME

دو هفته گذشته سراسر به جنگ روانی و بازی قدرت (بی‌قدرتان) بین من و همکاری گذشته که حتی مرا تا مرز استعفا برده بود. چون من یک اصلی برای خودم دارم که شغل، اصلا هر چه باشد و اصلا هر چه مهم یا پولساز یا پرنسیپ درست؛ اول از همه نباید بتواند اعصاب و روانم را در آخر هفته مشغول خودش کند.
خب اگر این اصل اولش نباشد، هر چه دیگر که باشد را نمی‌خواهم. من دقیقا در زندگی دو بار از دو شغل بدون آنکه بک‌آپ دیگری داشته باشم، به همین دلیل استعفا دادم.

دو هفته گذشته علیرغم عادت مألوفم به مراقبت از احساسات طرف مقابل و رویکرد قربانی کردن خواسته شخصی ام به نفع تیم و رواداری و پذیرندگی در کار گروهی، مجبور شدم که اژدهای کهن سالها خفته ام را که از سمت خانواده مادری به من رسیده ولی تا اینجای عمرم حداقل در محیط عمومی و کار، کسی شرری از آن ندیده بود، بی افسار رها کردم و خودم به ترس این تجربه غلبه کردم و نگاه کردم که چه اتفاقی می افتد. اتفاقات غیرقابل پیش‌بینی و جالبی افتاد که تجربه اش برای من تازه بود و دقیقا برای همین بارها با مرد مشورت کردم. کاری که اغلب نمیکنم... به من کمک میکرد که از پوسته خودم بیایم بیرون و اصلا بروز خشم را مثل یک بازی تئاتر تجربه کنم. دقیقا همین را با من تمرین کرد... دو هفته گذشته از آنچه از بخشهای پنهان خودم دیدم، تعجب کردم و یاد گرفتم...

این ها را در یادداشتی جدا سر فرصت خوبی خواهم نوشت.

این‌ها ولی فقط مقدمه ای بود تا برسم به پریشب و از آن سنجاقک نقره‌ای تعریف کنم که لابد به فریب نور لامپ ته سالن، آمده بود داخل و بعد توی خانه گیر کرده بود. در این دو شب، این موجود ظریف زیبا هی گم و پیدا میشد و تلاش می‌کرد از شیشه های پنجره، سقف، بین برگهای گلدان‌ها، راهی به بیرون باز کند و تا می آمدیم به رفتنش کمک کنیم، پر میزد و دوباره مخفی میشد.
امروز صبح، خواستم گیاه مرداب را آب بدهم که دیدم افتاده روی سنگ کنار گلدان. صبح زود بود و صدای قهوه جوش نمی گذاشت مرد بشنود من از چه نوع سوسک یا مگسی دارم شکایت میکنم، برای همین با حشره‌کش معروفش آمد بالای سر من و سنجاقک. تا دیدش او هم مثل من دنبال یک کاغذ گشت. دو تایی، حیوانک را بردیم روی سطح صاف در سطل آشغال بیرون بالکن. من که فکر کردم مرده. دیگر داشتم میرفتم و با حرص میگفتم چقدر حیف که نشد دیشب به موقع نجاتش بدهیم که مرد داد زد: تکان خورد. زنده است...
پرسید: کجا بگذارمش که آب داشته باشد؟
من ولی مطمئن بودم اگر دوباره بهش دست بزنیم، حتما آسیب می‌بیند. گفتم نه. باید خودمان بهش یک جوری آب بدهیم.
آب را اول ریختم کنارش. تکان نمی‌خورد. مرد با چوب کبریت یک قطره ریخت رو دم کشیده و ظریفش. من با سرانگشت، لکه آب را کشاندم سمت شاخکهایش.
انگار همین یک قطره، اتمام معجزه بود چون پرها را به هم زد و ناگهان برگشت و از روی در زردرنگ سطل، پر زد و رفت...
دوتایی یک جوری ذوق کردیم که قلبم اصلا به درد آمد... می‌دانی؟ ما آدم‌های دلخوش به ترمیم بال سنجاقکیم. اینکه پیاله ای بگیریم جلوی دهان تشنه یک حشره که اصلا خودش چند روز بیشتر عمر ندارد، به ما این حس را میدهد که وجودمان به درد جایی و وجودی میخورد. ما کجا و شرکت در جنگ روانی بخاطر قلمرو و حس برتری و...کجا.
چرا گاهی آدمها اینقدر سخت و ناجورند؟
که دیگر آنقدر صبر چون مایی را آزمایش کنند و در موقعیتی قرارمان بدهند که شمشیر کلام را بدهیم دست اژدهای خشم؟
من آدم گشت زدن توی دشتهام. تا سالها هنوز قاصدک می‌دیدم، در مشت می‌گرفتم می بوسیدم و با آرزویی دوباره رهایش میکردم.
هرگز آرزویم نبوده که چند نفر زیر دست من کار کنند یا رییس باشم و دستور بدهم و بقیه ببینند وای چقدر این آدم مهم و گنده و خفن و شامخ و ترسناک است. اصلا.
برای همین گاهی واقعا آرزو میکنم کاش اینجا نبودم.
کاش ساکن یک جزیره کوچک آبی بودم. با آهوها و سنجاقکها و درخت‌ها... ماهی ها و قمری ها و بچه های کوچک...همین. خلوت و دور.

@November25th
❤117🕊11🤝4💔3👌1
August 14, 2026 1.5K 29 18