مرغها را شستم.
با پیاز و زردچوبه و کم آب و آرام، گذاشتم بپزد.
پیاز داغ درست کردم. تا جایی که یادم میآید در خانه زنانی که باهاشان بزرگ میشدم هرگز پدیده ای به اسم پیاز داغ آماده وجود نداشته. این است که من در یک قاره دیگر همچنان برای هر خوراک، پیازداغ تازه درست میکنم. الان آدمهای خیلی سرشلوغ با وظایف مهم و اولویتهای خطیر، به من میخندند.
آلوها و کشمشهای خیسانده را ریختم و تفت دادم با دارچین و یک ادویه ای که بهم هدیه داده اند؛ یک جور فلفل معطر، عطر محوی بین کاری و فلفل قرمز و گوجه خشک که وقتی تفت میخورد خودش را باز میکند. چیز جالبی است.
همه را برگرداندم در آب مرغ، مرغها را بیرون آوردم و تفت دادم تا مرز برشتگی. خورشت غلیظ شده بود. یک قاشق دمکرده زعفران و یک لیموی تازه چکاندم و تمام. سرجمع شد دو ساعت. برنج آن کنار دم کشیده بود.
بچه آمد پای دیگ: واااای این چیه؟
گفتم دستور غذای محبوب مانوی من در تابستانهای داغ. که اگر روزی کسی به تو گفت حیف که هرگز دستپختش را نخوردی بگویی نه، اتفاقا خوردم! که کپی از دستورش را مامانم به چه قشنگی درست میکرده!
«پس میشه امروز با شما غذا نخورم؟» نگاه متعجب مرا که دید توضیح داد: چون این غذا خیلی خیلی بوی خوب میده. وقتی بوی خوب میده یعنی خیلی خوشمزه است. من دوست دارم غذای خوشمزه رو با کارتون بخورم. قول که فردا با شما بشینم سر میز؟
سر کوچکش زیر حوله بزرگ حمام گم بود. فکر کردم آیا ساختن یک لذت کوتاه الان برایش مهمتر است یا خاطرات پشت میز نشستنهای دستجمعی ما در روزهای تعطیل تابستان؟ مثلا وقتی دیگر ما نیستیم و او هست و میخواهد یاد بیاورد؟
سینی گرفتم. برای هسته آلو ها ظرف کوچک جدا گذاشتم. خیار و کلم شور. برق شادی زیر حوله کج شده حمام و موهای نمدار...
ریچارد براتیگان، در «رویای بابِل» فرار دائم ما از واقعیتی ناخوشایند که دائم انکارش میکنیم و پناهمان به رویاهایی که کاش واقعی میبودند، را به زیبایی تمام توصیف میکند. هر لحظه که دنیا هجوم میآورد، دری به بابِل باز میشود که پر از خورشید و عشق و صلح و خواسته شدن و دوست داشتنی بودن است.
باغ، گل و ادویه و عطرها، لمس پارچه های قدیمی و عکسهای رنگ باخته پولاروید مرا میبرند به بابِل خودم. جایی که آنچه میخواهم و دیگر نمی بینم فراهم و عادی و روزمره است؛ هنوز.
بچه سینی خالی را برایم آورد: خیلی دوست داشتم. باز یه کم میگیرم؟ (فعل گرفتن را جای افعالی که بلد نیست می آورد).
پریشب که برای خودش و دوستش در حیاط چادر زده بودیم (به جبران آرزویشان برای کمپ تابستانی در هوای آزاد که بخاطر ترس از امنیتشان جرات نداشتم جایی جز حیاط خانه خودمان برپا کنیم) با صدای جیغ و شادیشان رفتم بیرون و در زیر درختچه انار، خارپشت کوچکی دیدم. از نور چراغ قوه بچه ها ترسیده بود و نمیدانست با بدن کوچک و تپلش چه کند. آرامشان کردم و راضیشان کردم حیوان مضطرب را به حال خود رها کنند و بروند توی کیسه خوابها و بخوابند.
صبح زود یک ظرف بزرگ آب کردم و بردم وسط حیاط. خارپشتی که از گرما و بی آبی به حیاط من پناه بیاورد، یادآور حقیقت تلخی است که این زمین و هوا را ما به خشکسالی کشاندیم. در بابِل، هنوز بوی سبزه و خزه و بابونه می آید. در بابِل، باران سوزنی میبارد و مه صبحگاهی به ردیف درختان زبانگنجشک سلام میکند و جوانان شاد و کهنسالان در آرامشند... حال خزر، آبی و زلال و خوب است و خلیج فارس مال خود خود ایران است.
وسط متن که مینوشتم تا اینجا، ناتالی دو بار سعی کرده با من تماس بگیرد. لابد بپرسد که چرا فلان فرمول، در بسار محصول، بهمان است...
حیف که نمیشود همواره در بابِل ماند. حیف که عمر رویا، مثل بخار روی آلو و عطر خاک باران خورده کوتاه است... که آنچه میخواهم نمیبینم
آنچه میبینم نمیخواهم
@November25th
95
10
7
4
2August 10, 2026 1.6K 15 12