در همین هفته ای که رو به پایان است، دو نفر که میشناختم از جهان رفته… — November 25th — TG.ME

در همین هفته ای که رو به پایان است، دو نفر که میشناختم از جهان رفته اند.

اولی، دوست صمیمی و همدم این سالهای پدرم بود. من هرگز ندیدمش. یک بار صدایش را شنیدم و یک بار هم بهش یکی دو عکس بچه را فرستادم که فقط به آدمهای معدودی در زندگی ام می فرستم.
از تصور اینکه پیرمردی که عاشق بازی کودکان و گربه و کیک بوده، دیگر نیست دلم خیلی گرفت.
دومی از اقوام نزدیک بود. یعنی یک وقتی خیلی نزدیک. در حد معاشرت های هفته ای. دقیقا برایم شفاف نیست که کودکی ام در خانه شان می گذشت یا آنها همیشه خانه ما بودند. در هر حال بسیار خاطره دارم از بستنی های سه رنگ و ماست های چکیده که از لبنیاتی محبوبش در خیابان گیشا مخصوص من می‌خرید. از رقصهایش وقت تولدهایم. از بازی هایش وقتی حوصله ام سر می‌رفت ولی او خدای حوصله بود و دور میز با من گرگ و بره بازی میکرد و همیشه من می بردم. شوخ بود و عاشق مهمانی و دورهمی به هر بهانه ای. دانشگاه که قبول شدم، یک مهمانی داد در یک رستوران ساز و ضربی جایی در میرداماد. چه سالی؟ وقتی خوراک ده نفر مهمان در رستوران شده بود نود و هشت هزار تومان و او یک چک پول سبز صد هزار تومنی گذاشته بود روی میز و من واقعا شرمنده شدم.
همه اینها یادم هست.
بعد مهاجرت کردند ولی از آن مهاجرتها که پیوندها را قطع نمی‌کند. برای همین است که خاطرات من با اینها ادامه داشته.
تا که من از همه خانواده‌شان بریدم به یک دلیلی که هنوز که هنوز بعد اینهمه برایم موجه و درست است. ولی خوبی ها، تک تک دقایق مهمان نوازی و توجه ها و دیدارها ها هم یادم مانده. دوست داشتم صفات خوبش به چند صفت بدش می چربید و مرا از کل آن طایفه نمی تاراند و اینهمه فاصله به وجود نمی آمد
خلاصه که دلم گرفت.
پدرم گفت انگار دنیا با این مرگ‌های پیاپی یک پیامی را دارد هی در گوش من می خواند ... . من برایش فقط کمی از معجزه صبر در مصیبت گفتم. چون حرفی نداشتم که جایز گفتن باشد.

بعد رفتم با بی جانی و کم توانی، در حدی که فقط آرام پیاده روی کنم. به خودم گفتم ولی دیدی که بالاخره از خانه کندی بیرون و راه افتادی. یاد واژه زهیروک افتادم.
در زبان بلوچها نام یکی از کهن‌ترین فرم‌های موسیقی آوایی است.حرکات موزون آرامی دارد وقت سوگ. وقت دلتنگی برای کسی که دور است یا کسی که دور مانده. عین رقصهای عجیب دیماه...

زهیروک انگار هر وقتی از زندگی است که داریم ادامه می‌دهیم ولی میدانیم هم که چقدر سختمان شده. می‌رویم پیاده روی و میوه می‌خریم و روبالشی نو میکنیم. می رقصیم. آب سرد می‌زنیم به صورتمان. وقتی می‌زنیم زیر آواز بسکه حالمان زهیروک است...

@November25th
💔65❤25👍3👎1
August 6, 2026 1.6K 9 11