دوستان
من یک توضیحی را لازم دیدم که اینجا عمومی مطرح کنم. شما این توضیح من را با لحن آرام گفت و گوی یک دوست با دوست دیگر، پشت دو لیوان چای بخوانید.
مهاجر ایرانی، (غیر وصل به جایی و غیر آقازاده و غیر کلاه بردار و کلاهگذار) با هر تخصصی که مهاجرت کرده باشد، یک آدم عادی در جامعه مقصد است با مسئولیتهای عادی و توانمندی های معمول. اگر در کشور خودش هم می ماند، همین آدم عادی بود با امکاناتی و مشکلاتی. الان هم که مهاجر است با موفقیتهایی و شکست هایی.
خاطره بگویم که من تازه دانشجو بودم، یک آگهی کمک دیدم در صفحه ای به اسم بامبوک. خانه ای بود در پامنار، که تعدادی داوطلب برای کودکان کار و بدسرپرست، فضای امنی درست کرده بودند برای کتاب خواندن و بازی. وسایل دست دومی میخواستند مثل موکت و صندلی و اسباب بازی که بچه ها لیست آرزوهایشان را روی تخته سیاه نوشته بودند. بین اینها یکی نوشته بود چند تا بالش و کوسن.
من تلفن کردم خانه مان ایران. گفتم آیا امکانش هست برای این بچه ها چند تا بالش رنگی از طرف من بخریم؟
دو هفته بعد، بچه های بامبوک، کنار کوسنهای نارنجی که مادرم انتخاب کرده و خریده و بهشان فرستاده بود عکس گرفته بودند و من فکر میکردم خوشحال کردن آدمها گاهی چقدر ساده است و فقط کمی همت میخواهد... این اولین باری بود که من مستقیم ولی البته که نه با دسترنج خودم، آرزویی را برآورده کردم.
بعدتر، به همت عالی مدیران و دولتمردان خادم کشورم، انواع بلا از سیل و زلزله و قحطی و کارگر شهرداری کتک خورده و کودکان توانیاب در خیابان مانده، تا چشمان تیر خورده و ساچمه های در استخوان گیرکرده و داروهایی که هرگز تحریم نبودند ولی به دست بیماران نمیرسیدند و این آخر که بازار سوخته شهر اجدادی ام به عکس آن روز کودکان بامبوک اضافه شد.
سوال:
آیا من، اگر حتی یک زن عادی مهاجر با توانی مشخص ساکن در جایی دور از وطن نمی بودم، و اصلا آنگلا مرکل یا کیت میدلتون میبودم، می توانستم تمام مشکلات مالی جامعه مبدا را حل کنم؟ صرفنظر از اینکه معتقدم بسیار غلط است که جامعه را با رویکرد خیریه و کمک مردمی چرخاند، اگر من رییس یک کارخانه بزرگ تولید خودرو هم میبودم آیا می توانستم تک تک عملهای چشم و کلیه های تیرخورده و مغازه های فروریخته و خانه های سیل برده را عمل و تعمیر و جایگزین کنم؟
من در هفته، روی کاغذ سی و هفت ساعت و در واقع چهل و چند ساعت کار میکنم. به لطف سیاستهای آمریکا و اروپا و جنگهای پیرمردان گرفتار پروستات و آلزایمر، تقریبا تا شصت و هفت سالگی با همین فرمان باید کار کنم و همزمان چشمم به روزگار پیری و کوری ام باشد چون بله و خیلی جالب که دورنمای حقوق بازنشستگی یک دکتر متخصص در این مملکت از فرط احمقانه بودن خنده دار است. پس مجبورم برایش آنقدر کار کنم که اگر عمرم اصلا تا آنجا قد داد، دستم جلوی دولت یا زبانم لال، فرزند و فامیل دراز نباشد.
از سوی دیگر روبات نیستم و سر سفره شرف بزرگ شده ام که فقط کلاه خودم را نچسبم و سر سگ حواله ندهم به دیگی که برایم نمی جوشد.
پس چه میکنم؟ این وسطها گاهی خون میخرم برای طحال گلوله خورده ( اصلا خبر داشتید که در بیمارستانها تازگی خون مجانی نمیدهند و کیسه ای می فروشند؟) یا بشود که داروی ضروری برسانم به کسی با بیماری مهلک. یا چه میدانم یک تکه سهم خودم را بچسبانم به تکه های دیگر از آدمهایی مثل خودم که شاید بشود یک گلی به سرمان بگیریم و چشم ترکیده یک بچه را روبراه کنیم.
چنین چیزهایی در همین حد محدود ناچیز و سازمان نیافته.
برای هر سنت این ماجرا، باید اول کار کنم. بعد که از جیک جیک مستان پرهیز کردم و به فکر زمستان زندگی ام هم بودم، و بعد از برداشت نصف حقوقم توسط دولت با مالیات چهل درصدی، تازه بیایم ببینم کدام سقف ریخته. و از تمام اینها سهم ناچیز حضور و کمک من چقدر است...
در پرانتز، در این مدت یک بار از بانیان کمپین گلریزان برای خرج درمانی شدم که بعدش همانها چنان بلایی به سر من آوردند و چنان عوضی طلبکار دورویی از آب درآمدند که به غلط خوردن افتادم. آن کاری که آن آدمها بعدش با من و روانم کردند و دوستیهایی که بخاطرش تیره شد و حرفهایی که شنیدم و آزارها، پشت دستم را داغ کردم که دیگر چنین خبطی نکنم.
خلاصه که عزیزان، من از کنار استخری رو به اقیانوس اطلس با لیوان نارگیل در دستم و ساعتها فراغت با شما حرف نمیزنم.
این است که رفع انواع مشکلات مالی و بدهکاری و خرید خانه و قسط ...واقعا در توان من نیست. کاش ولی بود و من شرمنده ناتوانی ام نمیشدم.
لطفاً در نظر داشته باشید که افراد مهاجر بیرون ایران، اغلب همین آدمهای عادی هستند فقط ساکن جغرافیای دیگر.
از اینکه این مطلب را خواندید، ممنونم.
@November25th
114
39
10
5August 2, 2026 1.7K 5 10