ساعت چهار و نیم عصر، از خانه، لپ تاپ و همکاران داخلش، صدای کارتون، صدای مرد جلوی لپ تاپ خودش از طبقه پایین، اخبار مزخرف توی گوشی ام که نام خدا هرگز با دو عدد خبر خوش شروع یا تمام نمیشود و دایم در مورد اعدام و خرابی و بمب و قحطی و گرانی و بدبختی های سریالی است؛ خودم را کندم! و پرت کردم به کوچه و از آنجا به دریاچه منتهی به خیابان و جوری که دست هیچکدامشان به من نرسد، دویدم. ضربان قلبم را ساعت با پالسهای متناوب نشان میداد: ۱۵۷، ۱۶۲، ۱۶۵...
از کنار دو پسر کاملا کچل در هاله دودی مجهول، دو زن سالخورده با دو سگ بزرگ و خیلی پیر، یک زن که ماشین شرکت خدمات سالمندان را پارک کرده بود و روی نیمکت پشت به منظره سیگار میکشید، یک تعداد پسر نوجوان که به یک آهنگ مزخرفی گوش میکردند و یک مرد ورزیده که یک سگ ژرمن شپرد قبراق داشت و داشت بهش یاد میداد کنارش به سرعت راه برود، گذشتم.
از کنار درختان شاتوت، سیب و گلابی که بار زیاد و دور از دسترس داشتند گذشتم.
هی گذشتم و از فکرها و آدمها دور شدم. حدود پنج کیلومتر.
بعد که خواستم برگردم دیگر خیلی خلوت بود. تنها رهگذر من بودم که با تیشرت خیس و موهای چسبیده آبچکانش از زیر سایه درختها رد میشد.
به سایه خودم و به خوشبختی فکر کردم. چرا؟ چون دلم برای خوشبختی تنگ شده بود.
چک کردم ببینم اینکه الان، در این پوست و اینجای زندگی فکر میکنم خوشبختی چیست و دقیقا چه شکلی است؟
* شبیه جعبه پست زردرنگ ایران است که دستخط زیبایی اسم و آدرس مرا به فارسی و انگلیسی خوانا رویش نوشته و از بار آخری که چنان معجزه ای را پدیده ای همیشگی، عادی و معمولی انگاشتم و تحویل گرفتم پنج سال میگذرد.
*شبیه نوشتن لیست خرید است. کی امروز چه اندازه است یا چی احتیاج دارد یا چی دلش میخواهد؟ و تعداد این «کی» ها زیاد است و کسی کم نیست یا دور نیست یا خیلی دور نیست... لیست خریدی که به دیدار، به لمس تن، به بوییدن رایحه پوست و موی آدمهای توی لیست ختم بشود.
*شبیه صرف افعال در آینده است: با هم میبینیم، وقتی آمدی، وقتی دیدمت، دستجمعی می رویم، تا آن موقع عجله که نداریم، فقط پنج هفته مانده، شش ماه دیگر چنین روزی، سال دیگر تابستان... آینده ای که به وقوعش و فرودش بر فراز زمان باور داشته باشم.
و ندارم.
خوشبختی شبیه اینهاست یا در حقیقت خود اینهاست.
شاید در فواصلی مثل همین دیروز که با کریستین در آب یخ دریاچه از سفرش به دوبلین حرف میزدم، یادم برود که آنچه برای من خوشبختی است، چقدر دور و محال و دست نیافتنی است.
شاید اصلا یک ساعاتی مثل همین دیروز بخندم و شور زندگی مرا وادار کند یک گلدان تازه به بیست گلدان دیگر اضافه کنم.
شاید مرا وادارد براونی بپزم و داغ داغ ببرم بگذارم جلوی تلویزیون.
شاید از لحظات منفک شوم و بروم بدوم و جوری حضور داشته باشم در زمان که به آدمها با دقت نگاه کنم یا آنقدر حوصله مند باشم که کفش سرمه ای با روکش کتان پیدا کنم اصلا جوری که انگار دنیا معطل دیدن من است که با کفش راحتی کتان سرمه ای راه میروم...
ولی تمام این لحظات با خوشبختی فاصله بسیار مشخصی دارد و این کیفیتی است که تا آخر عمر من ادامه پیدا میکند. کیفیتی دچار خسران که ترمیم نمیشود. صرفا در بهترین حالت به همین شکل می ماند یا که بدتر میشود ولی الان لازم نیست پیشاپیش به بدتر هاش فکر کنم. خودشان به هر حال سراغ آدم می آیند.
@November25th
54
25
7July 27, 2026 1.6K 33 5