یک.
پنج ساله بودم که زمینی رفتیم اهواز. اپارتمان آقای نصریان که مهندسی میانسال، مجرد، ثروتمند و خسیس بود. مردی قدبلند با موی جوگندمی و صدایی آرام. آپارتمانی مبله در اهواز داشت. یادم هست تا ورود کردیم مادرم شروع کرد به سابیدن یخچال و پدرم آشغالهای چند ماه مانده در سطل را می برد بیرون و خود مهندس دور خانه میگشت.
مثل پدرم مهندس نفت بود از آن نسلی که فرستاده بودند خارج تا بعد تحصیل بیایند به کشور خدمت کنند.
پدرم در آن سفر، سالهای زندگی اش در بریم آبادان را مرور میکرد، از همکاران آمریکایی اش و مدارس و کلوبها و مغازه ها که ربطی به مناظر جنگ زده ای که من میدیدم نداشت. خیلی هم یادم نیست. فقط دکلهای بلند آتش یادم مانده که مبهوت نگاهشان میکردم. پدرم گفت اینها گاز طبیعی است از دل زمین و وقتی تکنولوژی اش نباشد، مجبورند گاز را بسوزاند.
پرسیده بودم تا کی؟
گفته بود تا وقتی امکانش را بسازند و بتوانند مهارش کنند و تبدیلش کنند به سوخت مایع. آیا میدانم که این گاز و نفت، همان دایناسورهای توی کتابهای منند؟!
حدود چهل سال گذشته. آتش روی دکلها... بی امکانی و دور ریختن بقایای تن دایناسورها.... هنوز که هنوز که هنوز....
دو.
خانه تابستانی میلا رو به دریاچه طبیعی باز میشود. یعنی در خانه را باز کنی، ده قدم به سوی جنوب برداری، دریاچه شروع می شود. تابستانها زیر درختان تنومند، صدای فریاد شادی دختربچه ها است که از ترامپولین وسط آب، به نوبت میپرند. این خانه و حصار دریاچه و درختها، اجارهبهای بسیار اندکی داشته به مدت صد سال، از وقتی پدربزرگ چاق و پیر میلا، مردی لاغر و جوان و کارمند پتروشیمی بوده.
پریروز دختر صاحب اصلی ویلا، بهشان ابلاغیه رسمی داده که موعد صد ساله را فسخ کرده و ملک را پس میخواهد. خانه اصلی میلا و خانواده اش، یک ساختمان دو طبقه درندشت در چند خیابان پایین تر است. «منتها نه درختان تنومند دارد نه دریاچه طبیعی و یک خانه معمولی است و تابستانها پس چه خواهد شد و چقدر یک آدم خودخواه است و چقدر این غیرمنصفانه است نه؟» وقتی اینها را تعریف میکردند لابد از من انتظار میرفت که غمگین و مبهوت و متاسف باشم.
آن هم از من! منی که گیرم جهان یک وطنه. با مرزهای الکی. رفیق و خونواده رو. چجور میشه ول کنم؛ را در یک جعبه کوچک با صد قفل ته کمد گذاشتم تا مغزم را سوراخ نکند.
بعد من چهره ام را تنظیم کردم روی ماسک همدلی ولی در مغزم میچرخید و میرفت که رفیق و خونواده.... هوم...
سه.
Lose something every day.
Accept the fluster of lost door keys,
the hour badly spent,
The art of losing isn't hard to master.
Then practice losing farther, losing faster:
places, and names, and where it was you meant to travel.
None of these will bring disaster...*
چهار.
ع برایم نوشت: اسیریم. اسیر این حکومت. از نوجوانیمان تا الان که آخر عمرمان در اسارت رسیده.
بعد فیلم آن پسر زیبا را فرستاد که چهل روز از خدمتش مانده بود و نهایت آرزویش یک ماشین پژو بود و الان دیگر بار سبک خودش و آرزویش روی این زمین نفرین شده سنگینی نمیکند.
@November25th
* The Art. Elisabeth Bishop
81
24
9
2
2July 16, 2026 2.2K 2 1