عصبانی بودم. از بسیاری. از بسیاری.
از مناظری که از خارک می بینم
از بیشرفی حکام، هر دو سو
از استیصال نوع ایرانی
از حجم کارم که هر چه بیل میزنم، کم نمی شود
از همکاری که همین هفته اول که رسماً پست را قبول کردم، بخاطر درخواستی که ماه قبل از ورود من فرستاده و طبعا جواب نگرفته چون پاسخگویی وجود نداشته! تا فهمیده کارش طول میکشد، جواب مرا فوروارد کرده به رییسم که بیا تحویل بگیر! رییسم بهش نوشته همین است که هست ولی آخرش هم سیخ و کباب نسوزانده و مرا مخاطب کرده که ببینم چه میتوانم بکنم.
انگار اگر نمی نوشت من نمیدیدم چه میتوانم بکنم!!
از دوری عصبانی ام. از اینکه همین الان نمیتوانم سوار هواپیما بشوم بروم خانه مان. چرا نمی توانم؟ به بسیاری دلایل. یکیش همین حکومت. باجی که نمیخواهم با پرداخت عوارض ورود و خروج و لچک توی فرودگاه بهش بدهم.
از دوست. که اگر ازش بپرسی فلانی در حق تو دقیقا چه بدی کرده؟ چه بی معرفتی کرده؟ کجا برایت زده و بدجنسی کرده و بد تو را خواسته و به تو توهین و از تو سوءاستفاده کرده و فقط شریک راحتی هات بوده و پشت دست، چشم دیدن خوشبختی ات را نداشته؟ جوابی ندارد ولی جوریست که انگار صد سال غریبه بوده ایم.
از تولیدات آشغال چین عصبانی ام. که بخاطرش هزاران کارگر صنعت اتومبیل سازی تا پاییز امسال بیکار می شوند.
آنقدر از همه چیز عصبانی بودم که رفتم پنج کیلومتر دویدم. اوصیکم به حرکت. در هر بدنی. در هر سنی. با باشگاه. بی باشگاه. بیرون یا درون منزل. حتی با یک ویدیو مجانی از یوتیوب روی فرش اتاقتان.
خشم را تکاندم.
دیدم در مسیر پیاده رو، یک داستر سیاه خلاف می آید. مجبور شدم بروم کنار بایستم. اگر از پشت سر می آمد که لابد بوق هم میزد چون با موزیک توی گوشم عمرا حدس میزدم یک احمقی در مسیر دو دارد برای خودش می راند.
یادم افتاد به سالها پیش داشتم از تقاطع کوچه پنجم وزرا میرفتم بیرون، یکی با ریش و نیش باز خلاف می آمد. راننده تازه بودم. یادم نیست در آن کوچه پردرخت کج تنگ چقدر دنده عقب رفتم. تا که توانست از کنارم رد بشود. خیلی صادقانه ازش پرسیدم چرا مردمآزاری میکند با خلاف کردن؟ خندید و گاز داد و رفت.
این داستر سالها بعد در قاره ای دیگر آن خشم را دوباره تازه کرد. دور پنجم دو که رسیدم کنار دریاچه، دیدم پارک کرده (طبعا در پارک ممنوع) و رفته کنار دریاچه مصنوعی، سیگار میکشد و آشغال کثافت سیگارش را می اندازد توی آب برای قوها...
نه دیگر...دیگر نه
از ماشین و پلاکش عکس گرفتم. رسیدم خانه، همان جور نفس بریده رفتم دوش و مستقیم با همان سر آبچکان، به سایت جرائم رانندگی در صفحه شهرداری گزارش نوشتم.
نوشتم وقتی در یک شهر پررفت و آمد، فقط یک گله جا هست برای دویدن بچه ها و آرامش بزرگها و راه رفتن در امنیت، خیلی دیگر غیر قابل چشمپوشی است این حجم بیشعوری و خودخواهی.
مرد خندید که ببین چقدر شهروند وظیفه شناس دقیقی شده ای.
گفتم وقتی نصف حقوقم مالیات میدهم برای ساختن همین شهر، این محوطه که تا هشت سال پیش نبود و از دسترنج من و امثال من ساخته شده، که اگر یک ته سیب دستم باشد نگه میدارم تا سطل آشغال پیدا کنم، معلوم است که عصبانی میشوم ببینم دارند بهش گند میزنند.
خارک....خارک مال ایران است. از پول و امکان همین آب و خاک است. آنچه از آن مردم است، متعلق به هیچ حکومتی نیست. خشم اینکه ویرانی ایران را نگاه میکنم، با دویدن دور تمام زمین هم درمان نمیشود.
@November25th
51
32
23
10
2
1July 11, 2026 2K 12 3