نکتهی اصلی و ابتدایی که باعث شد این مطلب رو بنویسم رو فراموش کردم بگم، عالی شد :))
میخواستم بگم که «رشد شناختی» هم، به فهم شخصی من، به همین شکل صورت میگیره!
اونجا که شما کاربرد قواعدی رو به موقعیتهای متعددی تعمیم میدید، میشه با هشیار بودن از کاربرد اون قواعد شناختهایی که داریم رو تغییر بدیم و اصلاح کنیم، اما حتی در اون صورت هم باز شناختهای ما برای تغییر پیدا کردن، نیازمند بررسی تک به تک و گزاره به گزاره هستند.
نمیدونم تا حالا متوجه کسانی شدید که اصلا نحوه انتقال مطالب و دیدگاه و موشکافیشون با اکثر افراد متفاوته و پخته تره و سنجیده تره یا نه. اینها کسانی هستند که اگر نه دائم، اما زمان بسیاری رو صرف موشکافی و سنجش خطوط فکری خودشون میکنند و گزارهها در ذهنشون تحت بازبینی، اصلاح و توسعهی مدام قرار دارند.
یعنی برای مثال صرفا دانستنِ یک یا چند سوگیری یا خطای شناختی کافی نیست، ارجاع به و استفاده از این دانش برای تصحیح تفکر و تصمیم گیری در هر موقعیت و در رابطه با هر گزاره لازمه تا منجر به تغییرات محسوس و معنی دار بشه، که البته کار پر زحمتیه.
دلیلش هم اینه که گزارههای قبلی که سیستم ذهنی ما طبق اونها کار میکنند، به عنوان اجزای تقریبا تثبیت شدهی ساختار شناختی و اتوماتیک عمل میکنند. خب تعداد این گزارهها میتونه زیاد باشه، چونکه تقریبا در هر موقعیت روانشناختی متفاوتی، کارکردی دارند (سودی دارند) که میتونه باعث نگه داشته شدنشون بشه. خب، این تقریبا باعث میشه که واحد شمارش اونها صرفا بستگی به شباهت یا یکسانیشون نداشته باشه، بلکه برای هر موقعیت و بافتار متفاوت در زندگی، یک واحد مستقل محسوب بشن (اگر مقصود و هدف رو «تغییر» و دستکاری در اونها در نظر بگیریم).
پ.ن: رفتارگراهای مدرنتر، اعمال ذهنی رو هم شکلهایی از «رفتار» طبقه بندی میکنند، برخلاف پیشینیانشون که کلا اصالتی برای آنچه از دید سوم شخص پنهانه قائل نبودن، برای مثال تصمیم گیری هم از نظر اینها شکلی خصوصی از رفتاره!
August 20, 2026 85