صدایی که کودکیم را سحر کرده بود بچه که بودم عاشق کفش تق‌تقی بودم. از… — زی‌روا | اعظم حشمتی — TG.ME

صدایی که کودکیم را سحر کرده بود

بچه که بودم عاشق کفش تق‌تقی بودم. از همان‌هایی که انتهای پاشنه‌شان فلزی بود. قرمز،سفید و صورتی‌اش را داشتم. اما برای من مهمتر از رنگش، صدای تق‌تق‌اش بود که موسیقی متن دنیای کودکی‌ام بود. با آن کفش‌ها راه رفتن روی هر سطحی که صدا دهد را امتحان کردم. آسفالت خیابان، موزاییک‌های حیاط خانه، پل‌های فلزی دم‌ خانه‌ها، الوارهای چوبی‌ اکبر نجار که جلوی مغازه‌اش می‌گذاشت و حتی ایرانیت‌های پلاستیکی روی پشت بام.

یک بار که دور از چشم اکبر نجار روی الوارها با آن کفش‌های قرمز تق‌تقی راه می‌رفتم، حس کردم پایم پیچ خورد. کج شدم، پاشنه‌ی فلزی کفشم توی چوب فرو رفت. ترسیدم که اگر اکبر نجار من را ببیند شکایتم را پیش مادرم ببرد. با همه‌ی ترسم پایم را از داخل کفش درآوردم و بعد کفشم را به هر ضرب و زوری بود از توی چوب کشیدم بیرون و فرار کردم به سمت خانه. در حیاط را بستم. پشت در حیاط از ترس و هیجان نفس‌نفس می‌زدم.

من پنج شش ساله چه می‌دانستم سطح پاشنه این کفش کوچک است و وزن که روی سطح کوچک بیفتد فشار بیشتری وارد می‌کند. به گمانم کمی بپربپر هم کرده بودم که چنان فشاری را از طرف سطح کوچک پاشنه به چوب‌ها آورده بودم، وگرنه وزنی نداشتم در آن سن و سال. هر چه بود بخیر گذاشت.


آن کفش‌ها با آن صدای سحرانگیزش را در همان کودکی جا گذاشتم و بعد از آن پا در کفش بزرگترها کردم و با احتیاط بیشتر گام برداشتم.


📰اعظم حشمتی

#فیزیک_در_زندگی


✈️ @azamheshmati_physics
❤17💘5😍3❤‍🔥1👏1
May 13, 2025 747 4 5