تا یکبار دیگر، مرگ را برایم تعریف کنی.« نوارخالی؛ »
از آخرین سوی چشمانت به هنگامِ غرقشدن در تاریکی حرفی بزنی.
و به آغوش کشیده شدنت توسط سفیدترین روشنایی را در کتابچهی زندگیام به تصویر بکشی.
«پردهها در حال کشیده شدن بودند؟»
امان از ذهنِ بیمارِ خیالبافِمن، که گمان میکرد؛
به رفتنت، عادت خواهم کرد..
در ندیدنت، نفس خواهم کشید..
و با نداشتنت، به زندگی برخواهم گشت.
« چیزی به پایانِ ما نمانده است.. »
اما من..
من باز هم به باوری اشتباه، اعتماد کرده بودم.
که به توهمی از بودنت تکیه خواهم کرد..
و تو.. بار دیگر برای نجاتم برخواهی گشت؟











