به پیشنهاد ایشان، کتاب «تاریخ خداباوری» را با لذت خواندم و بهره بردم. روزگاری که مشغول ترجمۀ تراکتاتوسِ ویتگنشتاین و نوشتنِ شرحی بر آن بودم، دربارۀ برخی معادل هایی که انتخاب میکردم، با جناب سالکی رایزنی می کردم و از ملاحظات ایشان بهره می بردم.
خاطرم هست پس از انتخابات ریاست جمهوری سال هشتاد و هشت و غوغاهایی که برانگیخته شده بود، روزی از سر عنایت و محبت به من میگفت: فلانی میدانی چقدر برای شخصیت علمی و فرهنگی شما و پدرتان و آثاری که منتشر کرده اید، احترام قائلم. کاش درگیر سیاست نمی شدید، یا سیاست شما را درگیر خود نمی کرد و فقط به کار علمی و فرهنگی می پرداختید! ضمن تشکر از ایشان، گفتم از اقتضائات کار و بارِ روشنفکری و نواندیشی دینی در خاورمیانه و کشوری مثل ایران، سر و کار پیدا کردنِ با سیاست است. یادم می آید شبیه به همین سخنان مشفقانه را از دکتر کریم مجتهدیِ فقید، پساز اتمامِ سخنرانی ام در سمینار دو روزۀ «فلسفۀ اسلامی» که در نیمۀ دوم دهۀ هشتاد در محل انجمن حکمت و فلسفه برگزار شد، شنیدم...
دیروز از شنیدنِ خبر درگذشت دکتر بهزاد سالکی مغموم شدم و کثیری از خاطرات دلنشینِ با ایشان در روزگار سکونتِ در« موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران»، در ذهن و ضمیرم زنده شد. افسوس که دیدارمان به قیامت افتاد و پس از خروج از ایران در اواخر دهۀ هشتاد، دیگر مجال گفتگو و همنشینی با این عزیز سفر کرده را پیدا نکردم.صبر بر این مصیبت را برای خانوادۀ محترم، بستگان و دوستان ایشان، به دعااز جانِ جهان خواستارم.روحش شاد!:
چون دعامان امر کردی ای عجاب! این دعای خویش را کن مستجاب
Forwarded fromسروش دباغ
September 1, 2026 52