اما ناگهان چشمم به کودکی افتاد: در دست راستش یک تکه بیسکویت بود و در دست چپش کیسهای که ادرارش داخل آن جمع میشد، و او در صف بخش دیالیز ایستاده بود.
این صحنه پیامی داشت؛ اینکه دنیا چقدر کوچک میشود وقتی پای درد و رنج به میان میآید.
تمام برنامههایت میایستد!
برای دوباره بهدست آوردن عافیت، از همهچیز میگذری؛ از رفاه، از رؤیاها و آرزوهایت.
غم انگیز و در عین حال شگفتانگیز است که وقتی دکتر هستی، همهچیز را از نزدیک میبینی؛ جایی که تنها آرزو «سلامتی» است.
آنجا دنیا کوچک میشود و میفهمی که رفتن سرنوشت همه ماست شاید حتی سرنوشت پزشک پیش از بیمار.
و در عین حال دلگرمکننده است که تلاش میکنی دست یاری باشی، مرهمی هرچند کوچک بر زخمهای این آدمها.
و همیشه سخن آن دکتر مصری (دکتر خالد ابوشادی) در ذهنم میماند:
آنچه از عمرت گذشته، مثل برق گذشت؛ و آنچه مانده، سریعتر خواهد گذشت. پس زمانت را زیاد نپندار؛ خزانهات را از نیکیها پر کن و درهای طاعت را از دست نده.
پس خدایا، راه و کارمان را در پناه خودت سالم بدار.




