شما که هستید ای مردم ایران؟؟؟
یکم:
مراد ویسی میگوید: وقتی نام جاویدنامان انقلاب ملی شیروخورشید را میخوانم، اگر برایتان مقدور است، به احترامشان بایستید. نمیدانم چند روز است دارم این جمله را میشنوم و چندبار تلاش کردم که ایستاده به بلندترین نامهای جهان گوش دهم، اما نتوانستم. هربار که گفت «فرزند ایران و جانفدای میهن»
من در خودم لرزیدم، مچاله شدم، کز کردم و اشک ریختم. حس کردم هنوز پای استواری ندارم که بایستم و نامهایشان را بشنوم.
طبیعیترین واکنش بدن من به این ذکر که میشود تا ابد آن را زمزمه کرد:«فرزند ایران و جانفدای میهن»…بله! طبیعیترین واکنش من ، پیشانی بر زمین گذاشتن است و نه ایستادن.
من دوزانو مینشینم و به چهرهها خیره میشوم. چه حجمی از زیبایی، ملاحت، شرافت، اخلاق، فراروی از مرزهای خود و چه حجمی از زندگی… در این گربه زخمخورده پنهان بود و حالا هویدا شده.
دوزانو در برابر نامها مینشینم و تلاش میکنم خود را بسپارم به حسی که از ورای چشمهای درخشانشان به من میرسد.
دوم:
در طول عمرم، پای سخنرانیهای زیادی نشستهام. در جستجوی حقیقتی برای زندگی، به این سو و آن سو سرک کشیدهام. گوشم پر است از همه آنچه فیلسوفان و معناپردازان جهان گفتهاند.
اما بیتردید، همه آنچه در این سالها شنیدهام، در برابر سخنسرایی بازماندگان کشتهشدگان دی ماه چهارصدوچهار، هیچ است!
دوزانو نشستهام و به تصاویر سوگواریها خیره شدهام. به سخنان پدران بر مزار فرزندان گوش میدهم. به کل کشیدن مادران و به دستافشانی خواهران نگاه میکنم. زیر بار حرارت بوسههای عاشقانه در خود ذوب میشوم. شما مردم ایران، شما مردم ایران، شما مردم ایران! که هستید؟ در آن دیماه به غایت سیاه، وقتی اینترنت ایران قطع بود و تصاویری بریده از کشتار بیرون میآمد، من خیال میکردم تا سالهای سال با جامعهای ساکت، مواجه خواهیم بود. از خود میپرسیدم اگر ایرانیان از پس حمله اعراب، دو قرن سکوت کردند( که ظاهرا بسیار زودتر از اینها به روایت درآمدند)، از پس فجیعترین کشتار تاریخشان به دست جمهوری ننگین اسلامی، چند قرن سکوت خواهند کرد؟ کی برپا خواهند ایستاد؟
وقتی پیکرها آرامآرام تحویل خانوادهها شد، وقتی رقص همسر حسین اکرمی را با «دل دیگه تنگ بونه،بیهوا دیوانه بونه، جنگ بونه» تماشا کردم، وقتی کفزدنها را دیدم، حجله بردنها، دفزدنها…سخنرانیهای پدران و دستافشانی مادران و استواری سوگواران را دیدم، دانستم همه آنچه در این سالها پای منبر این و آن آموختهام، به اندازه یک سخنرانی حقیقی ایستاده بر مزار
در دیماه و بهمن ماه چهارصدوچهار ژرفا ندارد. شما که هستید مردم ایران؟ شما که هستید مردم ایران؟ که پسرانتان با بازوی ستبر در اینستا عکس میگذارند، صدایشان را ضبط میکنند که «اگر برنگشتم، بر مزارم شادی کنید و در روز آزادی، مرا یاد آرید» و دختران پریرویتان وصیتنامه مینویسند و به نبرد تاریکترین شر جهان میروند؟ شما که هستید؟ چند شاعر بین شماست که برنجپاشان برپا میکنید؟ چند آرش اسطورهای میان شما زندهاست که تا آخرین نفس در به روی دشمن نگاه میبندید و زخمیهایتان را بر دوش حمل میکنید؟ چند فردوسی در میان شماست که ایستاده بر مزار فرزندتان، حماسه میسرایید؟ چند مولانا در میان شماست که فرزندانتان چنان مرزهای مرگآگاهی را گسترش میدهند و شما، از دل سوگواریهایتان چنان معنای عظیمی از زندگی میآفرینید؟! شما که هستید مردم ایران؟ در تمام روزهای فلجشدگی و درخودماندگی، کلام هیچ روانشناسی و معناپردازی نتوانست ما را به اندازه تماشای زندگی و مرگ و سوگ شما سرپا نگاه دارد. شما که هستید؟
سوم:
آدورنو باور داشت بعد از آشوتیس دیگر شعر نمیتوان سرود. این گزاره در روزهایی که خبرهای قطرهچکانی از ایران، نشان از وقوع جنایت علیه بشریت داشت، بارها و بارها در ذهنم پیچید. خیال میکردم سالها ساکت خواهیم شد. اما زهی خیال باطل! شما مردم ایران، این سکوت نکردن، این روایتگری ،این رقص سوگ را شما از که آموختهاید؟ این دف زدن بر مزار عرفان بزرگی و نامجاوید وطن خواندن را از کجا آوردهاید؟ به کدام نیروی غیبی پیوند دارید که چنین از پیکرهای پارهپاره عزیزانتان معنا میآفرینید؟ گامهای استواری که از پس تابوتها، راه میروند و شعار میدهند را بر کدام خودآگاهی شگرف برپا داشتهاید؟
شما مردم ایران که هستید که این روزها، ورای خشم و سوگ و بیم و امید، قامتتان را به آفرینش معنا استوار داشتهاید؟
شما که هستید مردم ایران؟
8
1
1February 18, 2026 787 13