چندین هزاران سال شد….تا من به گفتار آمدم. البته که مولانا این تجربه… — تناقض‌های دل — TG.ME

چندین هزاران سال شد….تا من به گفتار آمدم.
البته که مولانا این تجربه گنگ‌شدگی را در مقام ذوق و حیرت از سر گذرانده و من و ما این تجربه «بیچارگی و لال‌شدگی» را در انتهای سوگ و اندوه و خشم از سر گذرانده و می‌گذرانیم. و البته که مولانا هرگز نمی‌توانست بپندارد روزی مخاطبانش در بوم پارس چنان «دردی» از سربگذرانند که نه چون او از شدت ذوق و شادی، بلکه از شدت احساس درماندگی، زبان در کام کشند.

«فلج‌شدن» اصیل‌ترین حسی بود که از دی ماه بدان درافتادم و این فلج‌شدگی همراه بود با دوندگی و تلاش فراوان در اوج ناپویایی،همراه بود با فریاد بسیار در اوج ناگویایی…و همراه بود با آرزوی بسیار در اوج نارسیدن…

در ماه‌های گذشته، ساعت‌ها به چروک‌های صورت بابا که روی تخت بیمارستان دراز کشیده‌بود، خیره شدم. ساعت‌ها در زلالی مهرورزی و پرستاری مامان در حقش درنگ کردم…ساعت‌ها پای صحبت پسرک نشستم تا از او درباره ایران یاد بگیرم…ساعت‌ها خودم را به بلندای تپه کشاندم تا فریاد بکشم…ساعت‌های طولانی در دل جنگل و بی‌هراس از خرس راه رفتم..،ساعت‌ها در برابر روایت‌های «عادی‌ساز» ایستادم …ساعت‌ها درنگ کردم تا دریابم موفقیتم در جامعه همراه شده با احساس رضایت ژرف از خویشتن…اما با همه این‌ها…آنچه گم‌شده بود، دمی و فقط دمی «دلخوشی» بود .در تمام آن ساعت‌ها که می‌دویدم، فلج بودم و در تمام ساعت‌هایی که فریاد می‌کشیدم، لال بودم و در همه روزهایی که اشک‌ می‌ریختم، چشمانم خشک بود و آنچه بود و بود و بود، هیچ نبود مگر حس درماندگی، که اگر خشم و خواهش، چاشنی‌اش نمی‌شد، لابد تا الان صد بار مرده بودم…و در تمام این ساعت‌ها پناهی نبود، مگر «ایران»!

مدت‌هاست که می‌اندیشم آنچه ایران را در دلم گرامی‌ داشته_ مقصودم چیزی ورای آن مهری است که در خون همه ماست_،درک این نکته است که ایران‌زمین مرکز پدیدآمدن معنا و نیز پایداری معنا بوده در جهانی بی‌معنا…در همه این سال‌های کهن، آنچه ایران را سرپا نگاه داشته، نبردی بی‌پایان برای «خلق معنا» در برابر «پوچی سرد تاریخ بودن آدمی‌زاد» است.


از دی ماه اما…که باور دارم باید قرن‌ها از آن گفت و نوشت و خاطره‌اش را در جان گرامی داشت…از دی ماه اما-که هرکه چیزی می‌گوید و چیزی می‌نویسد، بی‌آنکه به هولناکی آن واقعه اشاره‌ای گذرا کند، سخت پیش چشمم بی‌اعتبار شده-…از دی ماه که به درک تازه‌ای از آدم‌ها و خویش‌کاری‌شان در زندگی و در برابر ایران رسیده‌ام…از دی ماه اما…دریافته‌ام که آنچه ایران را در همه این سال‌ها سرپا نگاه داشته، آن راز بزرگ که عرفان‌پژوهان باید قرن‌ها از آن بگویند…آن کلید پایداری ایران…در یک کلام، «توانایی‌اش برای آفریدن معنا» بوده، بسان نبوغش در یافتن آب و حفر قنات در سرزمینی خشک و کم‌آب…و باور دارم در این پوچ‌ترین روزگار نیز، ایران از پس زایش معنایی نوین برمی‌آید. هرچند که این روزها فقط درد زایمان است که در رگ‌هایش می‌پیچد.

و بیم‌و‌امید نوزادی که از پس این درد، به‌جهان می‌آید، آرام و قرار همه‌ما را ستانده…هرچند که شدت تباهی آن‌چنان است که با هیچ معنای فرعی نمی‌شود بزکش کرد و هرچه «شغالان در خم‌رفته و طاووس‌ علین‌شده» می‌کوشند با ریختن «د‌‌ُر معنویت دَری» به پای خوکان روزگار، نور را خرج تاریکی کنند، هرچه «دروغ‌زنان عادی‌ساز» می‌کوشند با تولید محتوا کمافی‌سابق، نشان دهند که در این خاک، فاجعه خاصی هم رخ نداده…هرچه ارتش اهریمن در آرایش‌های متفاوت در خدمت سیاهی می‌کوشد…اما چهارستون اخلاق و شهود معنوی و نیروی داوری جامعه ایران چنان برقرار است که در این‌ وانفسای فاجعه نیز می‌توان چشم‌به‌راه ققنوسی نشست که از خاکستر این روزگار تباه برمی‌خیزد….


نوشتن عجیب سخت است…که اگر از گل‌وبلبل و عشق و عاشقی قلم بزنی،بی‌آنکه از خون‌‌ زیباترین‌های این سرزمین سخن گفته‌باشی، گنجینه معنای پارسی را خرج ابتذال شر کرده‌ای….و اگر همچنان از این رنج پوچ‌ بگویی، در گوش مردمان از چیزی می‌خوانی که در آن زندگی‌ می‌کنند و شاید چندان نیازی به یادآوری‌اش نداشته باشند…کوتاه سخن اینکه…«هرچه می‌نویسم پنداری دلم خوش نیست»…اما در این دل‌ناخوشی هم از زایندگان معنا در ایران‌زمین نومید نیستم…امید و مهر به مردمانی که نسل‌اندرنسل در حفر قنات و بیرون کشیدن آب از خشک‌ترین خاک‌ها ورزیده‌شده‌اند…این فصل تاریک دفتر ایران نیز ورق خواهد خورد…این بزرگ‌ترین نبرد ایرانیان با دروغ نیز به راستی سرانجام خواهد یافت…. و ما در گوش نوه‌هایمان از تاب‌آوری خواهیم گفت….از زندگی که عمری برایش جنگیدیم….و از «ایران» که در «خلق معنا در روزگار پوچی»دیرپاست و ماندگار…
باید همچنان گفت و نوشت…گرچه دور و گرچه دیر…باید همچنان از خشم گفت و از مهر…از عشق گفت و از نفرت… از خستگی گفت و از امید….باید همچنان نوشت و‌ همچنان ماند….
#پریشان‌گویی‌های_گنگ_خوابدیده
❤11👍5
August 23, 2026 243 10 10