یکشنبه شب
آنقدر فریاد زدهام که قفسه سینهام درد میکند. به هرکه میشد ایمیل زدم، هر هشتگی که لازم بود، هر استوری، هر پست…هر آنچه که از دستخالی من برمیآمد، نوشتم و فرستادم.
روایت چندتا از بچههای ایران را شنیدم و برای هرجا که میشد، فرستادم.
حالا افتادهام روی تخت و دارم نفسهای عمیق میکشم تا بر درد قفسه سینه مسلط شوم. راهپیمایی ونکور بینظیر بود. هزاران نفر…دهها هزارنفر آمدند و فریاد زدند و کمک طلبیدند.
حالا در استانه بیهوشی…به بلایی که سرمان میآید فکر میکنم:
صبح با گریهآغاز شد
و شب با بغض به پایان رسید و در میانه روز، خشم بود که مرا پیش راند…
13
4
1January 19, 2026 697 2