💠اسفار اربعه
➖اول:
🔻بچه بودیم، هر هفته جلسه قرآن میرفتیم، و محرمها همان هیئت همیشگی و عزاداری سنتی. جهان برایم خیلی ساده بود، همهچیز حل شده بود، اسلام برای همه سوالات پاسخ داشت.
نوجوان که شدم قلقلکها هم شروع شد. یادم است دبیرستانی که بودم خیلی وقتها میرفتم کتابخانه پارکشهر و لابلای قفسهها میگشتم و کتاب به امانت میگرفتم. «تلخ و شیرین» جمالزاده را امانت گرفتم و داستان درویش مومیایی را خواندم.
🔻جمالزاده در این داستان حکایت درویشی ایرانی در ژنو را نقل میکند که از سوالات بیپاسخ الهیاتی و فلسفی به ادبار افتاده بود، خواب و خوراک نداشت و چون پوستی بر استخوان مانده بود.
داستان همچون تیری صاف نشست بر روی باورهای تثبیتشده مذهبی من؛ ذهنم را کاملا درگیر کرد. پناه به استاد قرآنم بردم و او گفت «عدل الهی» مطهری را بخوان. کتاب مطهری را خریدم، بخشهایی را خواندم و بیشترش را نخواندم، اما خیالم راحت شد که برای آن سوالات جوابی وجود دارد؛ و شبههها بیپاسخ نمانده است.
➖دوم:
🔻بزرگتر شدیم، دانشگاه رفتیم، کتابهای مختلف خواندیم، دایره ارتباطاتمان بزرگتر شد و فهمیدیم کسان دیگری هم هستند که جور دیگری فکر میکنند و باورهای دیگری دارند.
🔻سال ۸۶ بود که کتاب «سنت و سکولاریسم» را خواندم، اولین کتاب در «روشنفکر دینی»؛ قبلترش هم در روزنامهها و مجلات چیزهایی خوانده بودم و روشنفکران برایم ناآشنا نبودند. با انس با آرای روشنفکران دینی آن سبوی باورهای ارتدوکس در حال شکستن بود و پیمانه آرامش روان در حال ریختن.
دیگر به جای هیئت و سینهزنی، حسینیه ارشاد میرفتیم. روشنفکر شده بودیم، مصطفی ملکیان و مجتهد شبستری گوش میدادیم و از شعرهای مصطفی بادکوبهای لذت میبردیم. به گمانمان دین سنتی هزار سوراخ داشت و به جای شور حسینی باید شعور حسینی را دنبال کرد.
🔻از شعور حسینی تا شعور انسانی فاصله زیادی نبود؛ قرار بود جرئت اندیشیدن داشته باشیم، حقیقتْ واقعی بود، و ملاکْ نه تقلیل مرارت، که تقریر حقیقت.
پس عقل خودبنیاد را داور کردیم و تیغی مانند تیغ اوکام در دست گرفتیم تا زوائد را بزداییم. عقل دوراندیش را آزمودم اما دیدم تکیهگاهها یکی یکی دارد محو میشود، از آغوش گرم دین، رسیدم دیوار سرد عقل و علم.
➖سوم:
🔻ویلیام جیمز میگفت دین امری است نه متعلق به ساحت عقلانی، بلکه متعلق به ساحت احساسات و عواطف انسان.
خب بازی داشت عوض میشد. کمکم خواندم که دین فقط مجموعهای از گزارههای «الف، ب است» و «ب، ج است» نیست. دین بخشی از فرهنگ بشری است، در تاریخ زندگی انسان کارکرد داشته و مانده است.
کتاب «اسطورهشناسی هنر» نوشته اسماعیل گزگین چه کتاب خوبی بود برای فهم سیر باور به اسطورهها در تمدن انسان، کتابهای خانم آرمسترانگ، یا همین کتابی که اخیرا خواندم: «چرا به دین محتاجیم». همه اینها در پی اینند که بگویند تلاشهای دوران روشنگری برای دئیستیکردن باور به خداوند، تلاشهای ناکامی بوده است. کارکردهای اجتماعی، معرفتی، و روانشناختی دین آنقدر هست که هنوز بتواند رنجی از روی دوش بشر بردارد. انگار باور به تقلیل مرارت داشت پررنگتر میشد.
🔻آیزایا برلین گفته بود من یهودیام، اما باور دینی یهودی ندارم، با اینحال وجه فرهنگی یهود برایم مهم است؛ به کنیسه میروم و در مراسم مذهبی شرکت میکنم. میگفت به زندگی پس از مرگ اعتقادی ندارم، اما وقتی به بالین پدرِ در حال مرگم رفتم و او از من پرسید که آیا به زندگی پس از مرگ باور داری، گفتم بلی پدر؛ و پیرمرد خرسند از دنیا رفت.
اروین یالوم و همسرش ماریلین، هر دو یهودیزاده بودند و هر دو ملحد، یعنی هیچباور دینی نداشتند. اما هر دو مناسبتهای مذهبی را گرامی میداشتند، چرا؟ چون انسانِ مذهبی برایشان مهم بود، انسانی که قرار بود دین رنجی از رنجهایش بکاهد.
➖چهارم:
🔻روضه من طولانی شد. القصه دیشب رفتم مجلس عزای امام حسین، از آن مجلسهای اصیل سنتی، با روضه اشک ریختم، سینه زدم، و سبک شدم.
@soofar_channel
