درباره ناجوانمردی نزدیکان آنچیزی که در خیانت و ناجوانمردی نزدیکان،… — سجاد نیرومند — TG.ME

درباره ناجوانمردی نزدیکان

آنچیزی که در خیانت و ناجوانمردی نزدیکان، تروماتایز است، نه خود آن خیانت یا ناجوانمردی، بل فروپاشی جهان است که درد دارد. در خیانت عزیزانمان، گویی جهان بر سر ما آوار میشود و معنای خود را از دست میدهد.
خیانت یک «اتفاق» است، اما آنچه ما را فلج میکند، «فروپاشی روایت» زندگیمان است. عزیزان، لنگرگاه‌های معنای ما هستند؛ وقتی آنها خیانت میکنند، نه فقط به ما، بل به جهانی که با آنها ساخته بودیم پشت کرده‌اند. این همان «مرگِ یک جهان ممکن» است که دردناکتر از خودِ خیانت است.
انسان برای تاب‌آوری، نیاز به عدالت در جهان دارد. خیانت نزدیکان، این فرض را میشکند که «آدمهای مهم زندگی‌مان، بخشی از امنیت ما هستند». در یک لحظه، جهان از یک «خانه‌ی امن» به «مکانی دهشتناک» بدل میشود و این شوک، هویت و اعتماد به نگاهمان به واقعیت را متلاشی میکند.
بخشی از فروپاشی جهان ما در خیانت عزیزانمان، به این بازمیگردد که مجبور میشویم تمام خاطرات شیرین گذشته را با لنز جدیدی بازبینی کنیم. هر لحظه‌ی خوب، حالا میتواند نشانه‌ای از «نادیده‌گرفتنِ نشانه‌ها» یا «ساده‌لوحی» باشد. این بازنویسیِ اجباریِ تاریخچه‌ی عاطفی، خود نوعی سوگ سنگین است.
ما خیانت و ناجوانمردی نزدیکان‌مان بسیار آسیب میبینیم، چراکه آنها بخشی از «خودِ گسترش‌یافته»ی ما بوده‌اند. در خیانت‌های بیرونی (مثلاً همکار یا غریبه)، جهان فرو نمی‌پاشد، چون آنها تعریف‌کننده‌ی هویت ما نبوده‌اند. پس عمق این فروپاشی، نسبتی مستقیم با میزان «در همتنیدگی وجودی» با خائن دارد.
دردِ اصلی، فقدانِ معناست، نه فقدانِ وفاداری. چون وفاداری را میتوان با دیگری ساخت، اما جهانِ فروپاشیده را سخت بتوان دوباره سرهم کرد.
در حقیقت، خیانتِ نزدیکان، یک «ضربه‌ی عاطفی» نیست؛ بل یک زلزله‌ی معرفت‌شناختی است که ما را وادار میکند از زیر آوارِ معنایِ ازدست‌رفته، دستی برای ساختنِ جهانی تازه (با تعریفی تازه از اعتماد) بیرون بیاوریم.

@drakbarjabari
June 28, 2026 164 1