اولین بار که دیدمش، بی مُحابا خشکم زد. نمی توانستم از جایم جُم بخورم… — سجاد نیرومند — TG.ME

اولین بار که دیدمش، بی مُحابا خشکم زد. نمی توانستم از جایم جُم بخورم. انگار جسدی را عمودی داخل زمین فرو کرده باشند. آرام جلو می آمد و موهای خرمایی اش در باد پرواز می کرد. صورت اش سپیدی ماه را داشت و روی گونه اش یک خال کوچک نقاشی شده بود. هر چقدر می کاویدم تا معنای این مسئله را دریابم نه در ذهنم کلمه ای پیدا می شد و نه در قلبم احساسی. دیگر داشت به چند قدمی من می رسید. قلبم از حرکت ایستاده بود. توان ِ نفس کشیدن نداشتم. بازدم هوای او که به صورتم خورد وارد خلسه شدم. بوی عطری که از او می رسید طعم جاودانگی می داد. کمی سر و رویش را مرتب کرد و از بغل خودش را چسباند به من و عکس گرفت. دوست داشتم بچرخم و از نیم رخ تماشایش کنم. بگویم دوست دارم تا ابد به من بچسبی و کیف کنم. وجود تو طعم زندگی می دهد. اما نمی توانستم. شاید من در حد او نبودم. اصلاً شاید در جایگاهی نیستم که چیزی به او بگویم و شاید دید ِ او به من همین قدر بود، گرفتن یک عکس. نگاهی به من انداخت و لبخندی زد و دوان دوان دور شد. انگار کسی قلبم را از جایش بیرون آورده بود و همراه او می برد. کاری از من بر نمی آمد جز تماشا کردن‌. سخت است به روی خودت نیاوری که داری ذره ذره خرد می شوی و ببینی از درون مانند ستاره در حال فروپاشی هستی اما کاری از تو بر نیاید. رفت و من را با خاطره ای تکرار نشدنی تنها گذاشت. چه فکرهایی که با او تصور نکرده بودم. چه حرف های ناگفته ای داشتم. اما افسوس که گاهی یادم می رود مترسک ها نمی توانند عاشق شوند و تقدیرشان سکوت و ایستادن ابدی است!!


سجاد نیرومند | داستانک «ایستادن»

@sajjadniroumand
August 26, 2026 55 1