🔸️
✍او ترانه، حالا چهل و دوساله است....گرچه هنوز رد همان چهره پانزده سالگی در صورتش پیداست......بازیگری که از جسارت خود جوانه زد، رشد کرد و چنان در بازیگری بالید که در اوج جوانی به پختگی حرفهای رسید....به خودشکوفایی بهنگام.....ما همواره با شمایل بیرونی آدمهای موفق مواجهه میشویم و شُکوه شکفتشان را میبینیم نه شِکوه و شکستنها و دردهای این نبرد دشوار را.....روایت پگاه از ترانه میتواند نظرگاه خوبی باشد تا قصه ترانه شدنش شنیدنی شود و به راهی که او تا امروز پیموده بیاندیشیم.....
یاد حرفی از حمید علیدوستی در مستند" سمفونی حمید" افتادم که گفته بود: « یک زمانی ترانه را به نام من میشناختند و به او میگفتند دختر حمید علیدوستی، اما حالا من را به نام او میشناسند و به من میگویند بابای ترانه»....اعتبار هر نامی نه از پدر که از پدر درآمدن میآید...اعتباری که همیشه برآمده از کامیابیها نیست، رنج و غم ناکامیها هم به آن گره خورده...چنانکه گاهی شکفتن از بذر شکستن حاصل میشود...از رنجی که گنج میسازد...ترانه طی این سالها چند رنج بزرگ را تجربه کرد....مرگ برادرش در حادثه چهاشنبه سوری (درست زمانی که در حال بازی در فیلم چهارشنبه سوری بود)....جدایی پدر و مادرش بعد از این اتفاق و جدایی خودش از همسرش....ابتلایش به کلاستروفوبیا حاد(تنگنا هراسی) و تحمل زندان و ابتلا به بیماری خود ایمنی اما چنان خود امنی از خویش ساخت که حالا از زخم تنانگی، زخمه زنانگی ساخته و ترانه آزادگی میخواند
او با خودش هم جنگید تا بدهکار خودش نباشد...تا شُکوه ترانه با شجاعت شهرزاد تراز شود که میگفت. «گاهی آدم تو جنگ با خودش باید اونقدر پیش بره که یه ویرونه بسازه از وجودش...اونوقت از دل اون ویرونه یه نوری، یه امیدی، یه جراتی جرقه میزنه»..یا جای دیگر گفته: «اگه قرار باشه یه طوری زندگی کنیم که کارمون هیچ عواقبی نداشته باشه پس چرا اصلا زندگی کنیم؟»....حالا ترانه این دیالوگها را نه بیان که زندگی کرده و بهایش را داده...حالا او از نبرد با خود پیروز بیرون آمده تا پای خودش بشکفد...دستش چروک شد اما چرک نشد...همین دستها بزرگترین دستاورد اوست....به جای آنکه از دستش حرف بزنم، به احترامش میایستم و برایش دست میزنم!
December 25, 2025 2.4K 22