نزدیک غروب بود و باید مینوشتم.
مثل هر روز، رأس ساعت، سر میز کار نشستم. مدادم را تیز تراشیدم. پاککن را نیمسانتی جابجا کردم تا صاف شود. نگاهی به سیصد صفحه پیشنویسِ رمان انداختم که روی میز کار بود. باید زودتر تمامش میکردم. کاغذهای خالی زردرنگ را پیش رویم گذاشتم و دست در نوشتن بردم. هنوز نخستین کلمه را ننوشته بودم، که نوک مداد شکست. مداد را تراشیدم تا از اول بنویسم. دوباره نوکش شکست. نفس عمیقی کشیدم و کار را از اول شروع کردم. لحظهای خیال کردم این بار هم نوک مداد میشکند، اما به جایش صدایی مبهم از پسِ دیوار آمد...
