و همان قلبِ پر از تاب و تبم را
سرِ آن راه رها کردم و اینجام کنون
من دگر هیچ ندارم؛
نه پناهی که تو را ترک بدان سوی کنم،
نه امیدی که ز تو بند و بدان روی کنم
من تو را دارم و ایمان به خدا
آن خدایی که تو را خلق و مرا بند به مِهرَت کرده
و مرا غرق در این ناز و محبت کرده
آن خدایی که تو را آنِ من و آنِ تو، من آورده..
پس کنون ما هستیم؛
من و تو فارغ از این آه و فغان، ناله و غم، سور و سرور
هر دو یکجا هستیم؛
ما بر آن عهد که بستیم، گَر گَه آگاه و اگر گَه مستیم، به همه حال خرامان هستیم.
مُتَوَهِّم