من همه دار و ندارم، همان زلف، همان چارقدِ روی سرم را و همان قلبِ پر از تاب و تبم را سرِ آن راه رها کردم و اینجام کنون من دگر هیچ ندارم؛ نه پناهی که تو را ترک بدان سوی کنم، نه امیدی که ز تو بند و بدان روی کنم من تو را دارم و ایمان به خدا آن خدایی که تو را خلق و مرا بند به مِهرَت کرده و مرا غرق در این ناز و محبت کرده آن خدایی که تو را آنِ من و آنِ تو، من آورده.. پس کنون ما هستیم؛ من و تو فارغ از این آه و فغان، ناله و غم، سور و سرور هر دو یکجا هستیم؛ ما بر آن عهد که بستیم، گَر گَه آگاه و اگر گَه مستیم، به همه حال خرامان هستیم. مُتَوَهِّم
September 1, 2026 20 1