آزمایش ذهنی معروفی وجود دارد در حیطهی فلسفهی ذهن. در این آزمایش، شخصی را در محیطی کاملا سیاه و سفید بدون هیچگونه نشانی از رنگ نگه داشتهاند و به او، اطلاعاتی علمی و فنی دربارهی رنگ قرمز و طول موجش ارائه دادهاند. این شخص، اطلاعات کاملی دربارهی رنگ قرمز دارد، اما آیا بهراستی رنگ قرمز را میشناسد؟ حال که اطلاعاتش کامل شد، یک روز به او شیئی قرمز رنگ نشان میدهند. او برای اولین بار رنگ قرمز را میبیند. آن وقت است که نهتنها حقیقت رنگ قرمز را لمس میکند، بلکه آن اطلاعاتی که در ذهن خود دربارهی این رنگ ثبت کرده است نیز زنده خواهد شد و انسجام خواهد یافت و به سطح بالاتری از معنا و شناخت ارتقا مییابد.
بهگمانم _البته اگر مورد ریشخند اهل علم قرار نگیرم_ میشود الگوی این آزمایش را تعمیم داد به بحث خودمان. شما کتابهای آموزشی را میخوانید و اصول و قواعد مختلفی را وارد ذهن خود میکنید. آیا شما نویسنده شدهاید؟ به آن موضوع علم عملی پیدا کردهاید؟ نه.
پس، آیا کتابهایی که خواندهاید و اصولی که فراگرفتهاید، جملگی بیفایده بودهاند و تنها وقت خود را تلف کردهاید؟ باز هم نه.
در واقع، این اطلاعات در ذهن شما ثبت میشود و هنگامی که شروع به آزمودن خود و حرکت دستوپاشکسته در این مسیر میکنید، آنوقت است که این اطلاعات در ذهن شما زنده میشوند، عمق مییابند و به ذهنتان نظم میدهند. آنوقت است که حصار این الگوها را میشکنید و آنها را به سبک و سیاق خود شکل میدهید و به کار میبندید. پس، شرط موفقیت عمل است و عمل.
پ.ن: اگر عمری بود، یکی از مهمترین آموزههای عملی در این حیطه را که تجربهی شخصی خودم نیز بهشمار میرود مفصلا توضیح میدهم.
2/2
@naghdiism
9August 7, 2026 479 6