#قسمت
#نویسنده_فاطمهسونآرا
#قسمت هفدهم
پدرم همانطور که به دروازه ای حویلی چشم دوخته بود جواب داد نگران نباش مادر فرخنده من او را می شناسم او قصداً خودش را از ما پنهان کرده تا ما نگرانش شویم و او به مقصد دلش برسد مادرم آهی کشید و گفت با شازیه حرف بزنیم اگر او راضی باشد… پدرم حرف مادرم را قطع کرد و گفت دیگر هیچگاه این حرف را نزنی تو بخاطر خودخواهی پسرت در حق عروس ات میخواهی ظلم کنی چشمان مادرم پر از اشک شد و گفت پس چی کار کنم؟ من میترسم اینگونه بهادر بیشتر از شازیه دور شود این یک هفته شازیه نه خواب دارد نه خوراک… شاید اگر اجازه بدهد بهادر دوباره ازدواج کند رابطه ای بهادر دوباره با شازیه بهتر شود پدرم با ناراحتی گفت هوش کنی در این مورد با شازیه حرف نزنی او دختر دل پاک است خداناخواسته حرفهایت رویش تاثیر خواهد کرد و تصمیم اشتباه خواهد گرفت من سرم را بالا کردم چشمم به شازیه افتاد که نزدیک دروازه ای دهلیز ایستاده بود و با چشمان پر از اشک حرفهای پدر و مادرم را می شنید.
در همین لحظه دروازه ای حویلی زده شد من از جایم بلند شدم و به سوی دروازه رفتم وقتی دروازه را باز کردم با دیدن بهادر بلند صدا زدم لالا بهادر آمده مادرم با خوشحالی به سوی دروازه آمد بهادر داخل حویلی شد مادرم پرسید تو کجا بودی پسرم؟ بهادر به مادرم نگاه کرد مادرم با دیدن چشمان بهادر نزدیکش شد دستانش را دو طرف صورت بهادر قرار داد و گفت تو با خودت چی کردی پسر عزیزم چرا اینقدر هم خودت و هم ما را عذاب میدهی؟ بهادر دستانی مادرم را از دو طرف صورت خودش برداشت و گفت خیلی خسته هستم میخواهم استراحت کنم بعد به سوی خانه رفت نگاهش به پدرم خورد آهسته سلام کرد پدرم بدون اینکه به او نگاه کند جواب سلامش را داد شازیه اسم بهادر را صدا زد ولی بهادر بی اعتنا به او داخل خانه رفت.
سیل اشک از چشمان شازیه جاری شد و گریه کنان داخل اطاقش رفت پدرم آهی کشید دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت یا الله تو بهادر را به راست درست هدایت کن اجازه نده خودش و خانمش را اینقدر اذیت کند.
ادامه دارد
7
1August 26, 2026 337 1