ادامهی فرستهی پیش
این پرسش ما را به افسانهی «معجزهی یونانی» میرساند. در روایت کلاسیک، حادثهای بنیادین در یونان رخ میدهد: انسان از mythos به logos عبور میکند، اسطوره عقب مینشیند، عقل مستقل متولد میشود و فلسفه آغاز میگردد. این روایت یکی از قدرتمندترین اسطورههای خودبنیادگذار اروپای مدرن بوده است. اما مطالعات یونان باستان، از ژان-پیر ورنان و پیر ویدال-ناکه تا مارسل دتین، نشان دادهاند که واقعیت تاریخی بسیار پیچیدهتر است. یونانیان از دین خارج نشدند تا فلسفه پدید آید. آنها معبد داشتند، قربانی میکردند، به اوراکل مراجعه میکردند، آیینهای رازآمیز داشتند، اسطوره میساختند و سیاست آنها نیز از جهان خدایان جدا نبود. خود افلاطون، که یکی از بزرگترین نمایندگان logos دانسته میشود، بارها برای اندیشیدن به mythos بازمیگردد. بنابراین logos را نمیتوان صرفاً به معنای نابودی mythos فهمید؛ باید آن را در تحول تاریخی روابط میان انواع گفتار، نهادهای سیاسی و شیوههای استدلال مطالعه کرد.
این نکته برای نقد دوستدار اهمیت ویژه دارد. اگر یونان را ابتدا به سرزمین عقل، پرسشگری و آزادی از پاسخهای مقدس تبدیل کنیم، ساختن ایران بهمثابهی سرزمین دین و پاسخهای از پیش دادهشده آسان میشود. در چنین روایتی، یونان و ایران دو جوهر متقابل میشوند: یکی پرسش میکند و دیگری پاسخ را از پیش میداند؛ یکی فلسفی است و دیگری دینی؛ یکی عقلانی است و دیگری اسطورهای. اما این تقابل از نظر تاریخ یونان نیز قابل دفاع نیست. یونان تاریخی نه «عقل ناب» است و نه بیرون از دین و اسطوره قرار دارد. از این رو ممکن است پروژهی دوستدار در همان لحظهای که میخواهد ایران را اسطورهزدایی کند، خود به تصویری اسطورهای از یونان وابسته شود. نقد رادیکال ایران اگر با نقد رادیکال تصویر ما از یونان همراه نباشد، میتواند تنها یک اروپامحوری وارونه تولید کند.
اما اروپامحوری را نباید به ستایش اروپا یا تحقیر شرق تقلیل داد. ممکن است کسی شدیداً منتقد غرب باشد و همچنان درون دستگاهی اروپامحور بیندیشد. اروپامحوری در سطح عمیقتر زمانی آغاز میشود که تجربهی تاریخی خاص اروپا به دستور زبان طبیعی تاریخ جهان تبدیل شود. وقتی میپرسیم «چرا ایران رنسانس نداشت؟»، «چرا روشنگری اسلامی شکست خورد؟»، «چرا ما فئودالیسم نداشتیم؟» یا «چرا ایران فلسفه نداشت؟»، ممکن است پیشاپیش پذیرفته باشیم که تاریخهای دیگر باید مراحل و مقولات تاریخ اروپا را تکرار کنند. در این معنا، اروپامحوری الزاماً پاسخ را تعیین نمیکند؛ کافی است پرسش را تعیین کرده باشد. از این رو حتی پروژهای که با شور فراوان میکوشد عظمت فلسفی ایران را علیه اروپا اثبات کند، ممکن است در سطحی عمیق همچنان اروپامحور باقی بماند، زیرا به پرسشی پاسخ میدهد که دستگاه تاریخنگاری مدرن اروپا آن را ساخته است.
هگل در اینجا جایگاهی تعیینکننده دارد. در روایت هگلی از تاریخ جهان، فلسفه صرفاً فعالیت تعدادی متفکر نیست، بلکه با حرکت روح، آزادی و خودآگاهی تاریخی پیوند میخورد. شرق، یونان، روم، مسیحیت و جهان مدرن اروپایی در یک زمان تاریخی نامتقارن قرار میگیرند و «شرق» به مرحلهای تبدیل میشود که هنوز به صورت کامل به آزادی و خودآگاهی نرسیده است. در چنین چارچوبی، پرسش «آیا یک تمدن فلسفه دارد؟» دیگر پرسشی صرفاً کتابشناختی نیست؛ پرسشی دربارهی جایگاه آن تمدن در تاریخ عقل و آزادی است. فقدان فلسفه میتواند به فقدان بلوغ تاریخی تبدیل شود. از همین جاست که روشنفکر غیراروپایی با پرسشی اضطرابآور مواجه میشود: «ما کجای تاریخ جهان ایستادهایم؟» این پرسش بعدها به شکلهای گوناگون بازمیگردد: چرا ما رنسانس نداشتیم؟ چرا علم جدید در اینجا پدید نیامد؟ چرا مدرنیتهی ما ناقص ماند؟ چرا دموکراسی شکل نگرفت؟ و در پشت بسیاری از این پرسشها یک مسألهی بنیادیتر باقی میماند: چرا ما فلسفه نداشتیم؟
ادامه در فرستهی بعد
@khalajich
September 1, 2026 224 3