دنباله‌ی فرسته‌ی پیش می‌توان مسأله را به شکل صحنه‌ای از یک دادگاه… — Mehdi Khalaji مهدی خلجی — TG.ME

دنباله‌ی فرسته‌ی پیش
می‌توان مسأله را به شکل صحنه‌ای از یک دادگاه تصور کرد. در جایگاه متهم موجودی نشسته است که نامش «ایران» است. قاضی می‌پرسد: آیا شما فلسفه داشته‌اید؟ مدافعان فلسفه‌ی ایرانی با پرونده‌ای قطور وارد می‌شوند: زرتشت، اوستا، حکمت مغان، فرّه، حکمت خسروانی، ابن‌سینا، سهروردی، ملاصدرا، عرفان، شعر فارسی و اندیشه‌ی ایرانشهری. آنها می‌گویند ایران نه تنها فلسفه داشته، بلکه صاحب سنتی مستقل و دیرپا از حکمت بوده است. در سوی دیگر، منتقدی مانند دوستدار می‌گوید این دفاعیه از اساس مسأله دارد، زیرا آنچه در این فرهنگ اندیشه نامیده شده زیر سلطه‌ی پاسخ‌های از پیش داده‌شده‌ی دینی قرار داشته است. اختلاف ظاهراً بنیادی است: فلسفه‌ی ایرانی یا امتناع تفکر؟ اما هر دو طرف یک چیز را پذیرفته‌اند: صلاحیت دادگاه را. هر دو قبول کرده‌اند که چیزی به نام «فلسفه» وجود دارد که می‌توان تمدن‌ها را با آن سنجید و چیزی به نام «ایران» وجود دارد که می‌توان همچون یک شخص تاریخی از آن درباره‌ی کارنامه‌ی چند هزار ساله‌اش بازجویی کرد. این درس‌گفتار می‌خواهد به جای ارائه‌ی دفاعیه یا کیفرخواست، درباره‌ی خود دادگاه تحقیق کند: قاضی کیست، قانون از کجا آمده، جرم «فقدان فلسفه» چگونه تعریف شده و چرا ملت‌ها و تمدن‌های غیراروپایی احساس کرده‌اند باید ثابت کنند که آنها نیز چیزی به نام فلسفه داشته‌اند؟
نخستین مسأله همین فاعل جمله، یعنی «ایران»، است. وقتی می‌گوییم «ایران فلسفه داشته است» یا «در ایران تفکر ممتنع بوده است»، ایران دقیقاً به چه چیزی اشاره می‌کند؟ ایران هخامنشی، ساسانی، خراسان عصر سامانی، جهان ایرانی-اسلامی قرون میانه، ایران صفوی، ایران قاجار و دولت-ملت مدرن ایران را چگونه می‌توان بدون واسطه به یک فاعل واحد تبدیل کرد؟ وقتی ابن‌سینا می‌نویسد، زبان عمده‌ی فلسفی او عربی است، دستگاه مفهومی او بدون جنبش ترجمه‌ی یونانی، سریانی و عربی قابل تصور نیست، شبکه‌ی علمی او با مرزهای دولت-ملت مدرن تطابق ندارد و مسأله‌ی او نیز اثبات وجود چیزی به نام «فلسفه‌ی ایرانی» نیست. پس وقتی امروز می‌گوییم «ابن‌سینا فیلسوف ایرانی است»، دقیقاً چه ادعایی می‌کنیم؟ این ادعا ممکن است در معنایی تاریخی مشروع باشد، اما مشروعیت آن باید توضیح داده شود، نه اینکه بدیهی فرض شود. تاریخی‌کردن ایران به معنای انکار ایران نیست؛ درست برعکس، به معنای جدی گرفتن تاریخی است که آن‌قدر متکثر، گسسته و متحول است که نمی‌توان آن را به یک جوهر فرازمانی فروکاست.
همین مسأله درباره‌ی «ایده‌ی ایران» و «اندیشه‌ی ایرانشهری» نیز روی می‌کند. وجود حافظه‌های تاریخی، نام ایران، مفهوم ایرانشهر، سنت‌های شاهی و بازنمایی‌های مختلف ایران را نمی‌توان انکار کرد، اما وجود این عناصر هنوز اثبات نمی‌کند که یک «ایده‌ی ایران» با معنایی ثابت از دوران ساسانی تا عصر جدید استمرار یافته است. باید میان استمرار و ساختن استمرار تمایز گذاشت. گذشته تنها منتقل نمی‌شود؛ در هر دوره دوباره انتخاب، سازمان‌دهی و تفسیر می‌شود. بنابراین پرسش تاریخی فقط این نیست که «ایده‌ی ایران از چه زمانی وجود داشته است»، بلکه این نیز هست که در هر دوره چه کسانی، برای چه مقاصدی و با استفاده از چه منابعی گذشته‌ای را به عنوان «ایران» بازسازی کرده‌اند. در اینجا حتی میل مدرن به کشف یک استمرار دوهزار یا سه‌هزارساله خود به موضوع تحقیق تبدیل می‌شود. به جای آنکه از ابتدا فرض کنیم رشته‌ای نامرئی تمام تاریخ ایران را به هم متصل کرده است، می‌پرسیم چه شرایط سیاسی، فکری و هویتی در دوران مدرن ما را به جست‌وجوی چنین رشته‌ای واداشته است.
اما تاریخی‌کردن ایران کافی نیست؛ باید همان تیغ نقد را بر خود «فلسفه» نیز اعمال کرد. وقتی می‌گوییم «فلسفه‌ی ایرانی»، فلسفه دقیقاً چیست؟ آیا philosophia نزد افلاطون همان چیزی است که نزد ارسطوست؟ آیا فلسفه برای رواقیان همان معنایی را دارد که برای نوافلاطونیان؟ آیا فارابی، ابن‌سینا، توماس آکویناس، دکارت، کانت، هگل، نیچه، هایدگر و ویتگنشتاین با یک مفهوم ثابت از فلسفه کار می‌کنند؟ اگر پاسخ منفی است، چگونه یک مفهوم تاریخی متغیر را به معیار فرازمانی سنجش تمدن‌ها تبدیل کرده‌ایم؟ فلسفه شیئی نیست که یک تمدن آن را داشته باشد و تمدنی دیگر فاقد آن باشد. آنچه در تاریخ وجود دارد مجموعه‌ای از اعمال است: استدلال، تعریف، جدل، تعلیم، تفسیر، پرسشگری، مفهوم‌سازی، حقیقت‌گویی و شیوه‌های خاص زندگی. این اعمال نیز همیشه درون نهادها، زبان‌ها و مناسبات قدرت شکل می‌گیرند. بنابراین حتی جمله‌ی ظاهراً بدیهی «یونان فلسفه داشت» باید مورد پرسش قرار گیرد.
ادامه در فرسته‌ی بعد
@khalajich
September 1, 2026 227 3