ادامه‌ی فرسته‌ی پیش از همین جا می‌توان پروژه‌ی جایگزین این ‌گفتار را… — Mehdi Khalaji مهدی خلجی — TG.ME

ادامه‌ی فرسته‌ی پیش

از همین جا می‌توان پروژه‌ی جایگزین این ‌گفتار را تعریف کرد: نه «تاریخ فلسفه‌ی ایرانی»، بلکه «تاریخ صورت‌های اندیشیدن در جهان‌های ایرانی». جمع بستن «جهان‌ها» اهمیت دارد، زیرا دیگر با ایران واحد، زبان واحد، دین واحد، دستگاه معرفتی واحد یا مسیر تاریخی واحد سروکار نداریم. با شبکه‌هایی روبه‌رو هستیم که ایران را به بین‌النهرین، جهان عرب، آسیای مرکزی، هند، یونان، اسلام و بعدتر اروپا پیوند می‌دهند. اندیشه نه در درون مرزهای بسته‌ی فرهنگ‌ها، بلکه اغلب در مرزها شکل می‌گیرد. در چنین رویکردی، پرسش اصلی دیگر این نیست که «چه کسی مالک یک فیلسوف است؟» بلکه این است که مفاهیم چگونه حرکت می‌کنند و در این حرکت چگونه تغییر می‌یابند.
برای چنین تحقیقی چند ممنوعیت روش‌شناختی ضروری است. نخست، نباید «ایران» را به شخص تبدیل کرد. به جای اینکه بگوییم «ایران چنین اندیشید»، باید بپرسیم چه کسی، کجا، چه زمانی، به چه زبانی و در چه نهادی چنین اندیشید. دوم، نباید فلسفه را بدون تعریف تاریخی به کار برد. هر بار که می‌گوییم چیزی «فلسفه» است یا نیست، باید بپرسیم مطابق کدام مفهوم تاریخی از philosophia این حکم را صادر می‌کنیم. سوم، نباید تفاوت را فوراً به فقدان تبدیل کرد. اگر نهادی در یونان وجود داشته و در ایران وجود نداشته است، هنوز هیچ نتیجه‌ی ارزشی از این تفاوت حاصل نمی‌شود. باید دید در هر زمینه چه صورت‌های دیگری برای پاسخ به مسائل مشابه یا متفاوت پدید آمده‌اند. و سرانجام نباید گذشته را به بیمارستان عقده‌های اکنون تبدیل کرد. اگر ابن‌سینا فیلسوفی بزرگ است، عظمت او قرار نیست عزت نفس ملی ما را درمان کند؛ و اگر نهادی در ایران تاریخی شکل نگرفته، این امر سند حقارت فرهنگی ما نیست. تاریخ نه روان‌درمانی ملت‌هاست و نه کیفرخواست آنها.
حتی ضمیر «ما» نیز باید تاریخی شود. وقتی می‌گوییم «چرا ما فلسفه نداشتیم؟»، این «ما» چه کسانی‌اند؟ چه چیزی یک ایرانی امروز را با موبدی ساسانی، ابن‌سینا، شاعر دربار غزنوی، فقیه صفوی و روشنفکر مشروطه در یک ضمیر جمع قرار می‌دهد؟ زبان، سرزمین، حافظه، دولت، ناسیونالیسم یا روایت تاریخی؟ مسأله این نیست که هیچ پیوندی میان این انسان‌ها وجود ندارد، بلکه این پیوند نیز باید موضوع تحقیق باشد. شاید یکی از نشانه‌های موفقیت این درس‌گفتار آن باشد که در پایان دیگر نتوانیم ضمیر «ما» را با همان آسودگی آغاز دوره به کار ببریم.
بنابراین، هدف این گفتار انتخاب میان غرور فرهنگی و خودتحقیری تمدنی نیست. «فلسفه‌ی ایرانی» و «امتناع تفکر» هنگامی که به احکام کلی درباره‌ی ذات ایران تبدیل شوند، دو سوی یک بن‌بست‌اند. یکی می‌کوشد نشان دهد ما همیشه اندیشیده‌ایم و دیگری می‌خواهد ثابت کند هرگز نتوانسته‌ایم بیندیشیم؛ اما هر دو ممکن است گرفتار همان میل به صدور حکم نهایی درباره‌ی یک تاریخ بسیار متکثر باشند. راه خروج، تاریخی‌کردن هم‌زمان سه مفهوم است: «ایران»، «فلسفه» و «تفکر». تا زمانی که ایران را ثابت فرض کنیم، به دنبال ویژگی ابدی آن خواهیم گشت؛ تا زمانی که فلسفه را ثابت فرض کنیم، ایران را با آن خواهیم سنجید؛ و تا زمانی که تفکر را مفهومی فرازمانی بدانیم، می‌توانیم تمدن‌ها را به قادر و ناتوان از اندیشیدن تقسیم کنیم.
شاید زمان آن رسیده باشد که ایران را از «دادگاه فلسفه» بیرون بیاوریم. نه لازم است ثابت کنیم ایرانیان از آغاز فیلسوف بوده‌اند و نه لازم است بپذیریم فرهنگ ایران ذاتاً مانع اندیشیدن بوده است. هر دو وسوسه از نیاز مشترکی سرچشمه می‌گیرند: صدور حکمی کلی درباره‌ی چند هزار سال تاریخ. اما فلسفه شاید درست از لحظه‌ای آغاز شود که در برابر این میل به حکم مقاومت کنیم. به جای هویت، تاریخ را قرار دهیم؛ به جای خلوص، ترجمه را؛ به جای استمرار ازپیش‌مفروض، گسست و بازسازی را؛ به جای «روح فرهنگ»، نهادها و اعمال را؛ و به جای پرسش از «داشتن یا نداشتن فلسفه»، شیوه‌های متفاوت اندیشیدن را بررسی کنیم.
در این صورت حتی کربن، سهروردی، نظریه‌پردازان ایرانشهری و آرامش دوستدار جایگاهی تازه پیدا می‌کنند. آنها دیگر صرفاً صاحبان نظریه‌هایی نیستند که باید یکی را برگزید و دیگری را رد کرد؛ خود آنها بخشی از موضوع تحقیق می‌شوند. باید پرسید چه شرایط تاریخی امکان ظهور «ایران معنوی» را فراهم کرد، چرا سهروردی به ساختن شجره‌نامه‌ی حکمای فارس نیاز پیدا کرد، چگونه «اندیشه‌ی ایرانشهری» در افق مسائل مدرن صورت‌بندی شد و چرا «دین‌خویی» و «امتناع تفکر» در لحظه‌ای دیگر چنین نیروی توضیحی یافتند. به جای اینکه این متفکران را داوران تاریخ ایران بدانیم، خود آنها را وارد تاریخ می‌کنیم.
ادامه در فرسته‌ی بعد
@khalajich
September 1, 2026 688 8