دنباله‌ی فرسته‌ی پیش پروژه‌ی «فلسفه‌ی ایرانی» را باید در نسبت با این… — Mehdi Khalaji مهدی خلجی — TG.ME

دنباله‌ی فرسته‌ی پیش
پروژه‌ی «فلسفه‌ی ایرانی» را باید در نسبت با این اضطراب تاریخی فهمید. این پروژه را نمی‌توان صرفاً با برچسب ناسیونالیسم کنار گذاشت. هنگامی که تاریخ جهانی فلسفه با یونان آغاز می‌شود و مسیر اصلی خود را به سوی اروپای مدرن ادامه می‌دهد، متفکر غیراروپایی با مسأله‌ی جایگاه خود مواجه می‌شود. یکی از پاسخ‌های ممکن این است: «ما نیز فلسفه داشته‌ایم.» از اینجا تلاش برای بازسازی رشته‌هایی از زرتشت و حکمت ایران باستان تا سهروردی و حکمت اشراق قابل فهم می‌شود. اهمیت هانری کربن نیز در همین زمینه آشکار می‌شود. کربن در برابر روایتی که فلسفه‌ی اسلامی را پس از ابن‌رشد تقریباً پایان‌یافته تلقی می‌کرد، مجموعه‌ای عظیم از سنت‌های فلسفی ایرانی و شیعی را به مرکز توجه آورد. اما درست در همین نقطه باید پرسید: آیا کربن «ایران فلسفی» را کشف کرد یا هم‌زمان در ساختن نوع خاصی از «ایران معنوی» مشارکت داشت؟ این دو امکان لزوماً یکدیگر را نفی نمی‌کنند. ممکن است کسی متونی واقعی و فراموش‌شده را بازیابی کند و در همان حال آنها را در روایتی تازه سازمان دهد.
سهروردی از این منظر مطالعه‌ی موردی بسیار مهمی است. وقتی او از حکمای فارس و حکمت خسروانی سخن می‌گوید، پاسخ هویتی آماده است: این شاهدی بر استمرار فلسفه‌ی ایران باستان است. اما رویکرد تاریخی پرسش دیگری مطرح می‌کند: چرا فیلسوفی مسلمان در قرن ششم هجری نیاز دارد گذشته‌ای از حکمت ایرانی را وارد genealogy فلسفی خود کند؟ این گذشته در معماری فکری او چه کارکردی دارد؟ چه نسبتی میان افلاطون، هرمس، حکمای فارس، نور و نبوت برقرار می‌کند؟ به این ترتیب، سهروردی دیگر صرفاً حامل یک سنت از پیش موجود نیست؛ او خود یکی از سازندگان گذشته‌ای است که به آن استناد می‌کند. مسأله از «آیا حکمت خسروانی واقعاً وجود داشت؟» به پرسشی پیچیده‌تر تغییر می‌کند: چگونه گذشته به منبع مشروعیت فلسفی تبدیل می‌شود؟
در اینجا تاریخ مفاهیم، به‌ویژه در معنایی که می‌توان از کوزلک آموخت، ابزار مهمی در اختیار ما قرار می‌دهد. اگر مفاهیم تاریخ دارند، نمی‌توان معنای امروزین آنها را بدون واسطه به گذشته منتقل کرد. «دولت»، «ملت»، «دین»، «فرهنگ»، «سیاست»، «انقلاب»، «هویت»، «فلسفه» و حتی «ایران» در طول تاریخ یک معنای ثابت نداشته‌اند. بنابراین هرگاه مفهومی بیش از حد طبیعی به نظر می‌رسد باید تاریخ آن را پرسید. وقتی از «فلسفه‌ی ایران باستان» سخن می‌گوییم باید بپرسیم فلسفه در این ترکیب چه معنایی دارد. وقتی از «اندیشه‌ی سیاسی ایرانشهری» حرف می‌زنیم باید بپرسیم مقوله‌ی «سیاسی» چگونه و با چه واسطه‌ای به متونی از جهان پیشامدرن اطلاق شده است. وقتی از «هویت ایرانی» سخن می‌گوییم باید بررسی کنیم مفهوم مدرن identity چگونه رابطه‌ی ما را با گذشته بازسازمان داده است. تاریخ مفاهیم مانع از آن می‌شود که گذشته را بی‌صدا با واژگان حال استعمار کنیم.
همین روش باید درباره‌ی پروژه‌ی ایرانشهری نیز به کار رود. مسأله فقط این نیست که نظریه‌ی ایرانشهری درست است یا غلط. پرسش مقدماتی‌تر این است که چه شرایط مدرنی امکان ظهور چیزی به نام «اندیشه‌ی ایرانشهری» را فراهم کرده است. این پروژه چه نسبتی با دولت-ملت مدرن، بحران هویت، مسأله‌ی زوال، شرق‌شناسی، هگل و نیاز به یافتن استمرار تاریخی دارد؟ اگر پروژه‌ای ادعا می‌کند یک تداوم دوهزار یا سه‌هزارساله را کشف کرده است، وظیفه‌ی نخست تاریخ‌نگار پذیرش یا رد آن نیست؛ باید خود میل به یافتن این استمرار را تاریخی کند. چه چیزی در اکنون ما را وامی‌دارد که برای توضیح بحران‌های معاصر به جست‌وجوی یک ساختار دیرپای «ایرانی» برویم؟
اما همین حرکت باید درباره‌ی دوستدار نیز انجام گیرد. معمولاً از دوستدار می‌پرسیم آیا نظریه‌ی دین‌خویی او درباره‌ی ایران درست است یا نه. پرسش تاریخی‌تر این است که چگونه در ایران معاصر امکان‌پذیر شد که کسی تاریخ فرهنگ ایران را با مفهوم «دین‌خویی» بخواند. چه تجربه‌ای از دین، قدرت، روشنفکری و شکست سیاسی پشت این مفهوم قرار دارد؟ چرا «امتناع تفکر» در لحظه‌ای خاص چنین قدرت توضیحی پیدا کرد؟ با این جابه‌جایی، دوستدار دیگر بیرون تاریخ نمی‌ایستد تا درباره‌ی تاریخ ایران حکم صادر کند؛ خود او وارد تاریخ می‌شود. نظریه‌ی او به همان اندازه که تفسیری از ایران است، سندی از یک لحظه‌ی خاص در تاریخ روشنفکری ایران نیز هست. همان کاری که با کربن، سهروردی و ایرانشهری می‌کنیم باید با منتقد آنها نیز انجام دهیم: هیچ‌کس بیرون تاریخ نمی‌ایستد.
ادامه در فرسته‌ی بعد
@khalajich
September 1, 2026 479 7