دنبالهی فرستهی پیش
اینجا میتوان مسأله را با زبان فوکویی نیز توضیح داد. قدرت مدرن فقط فرمان نمیدهد: «این کار را نکن.» بلکه شرایطی ایجاد میکند که فرد دائماً خودش را ارزیابی و تنظیم کند: من چه میزان خطرناکم؟ چگونه دیده میشوم؟ آیا نام من در فهرست خوبهاست؟ آیا ممکن است از گروه «فرصت» به گروه «تهدید» منتقل شوم؟ در نتیجه، پرسش شهروند آرامآرام تغییر میکند. دیگر نمیپرسد: «من چه حقی دارم؟» میپرسد: «چگونه رفتار کنم که حکومت مرا خطرناک تشخیص ندهد؟» این تغییر پرسش یکی از عمیقترین موفقیتهای اقتدارگرایی است. قدرت دیگر فقط رفتار فرد را کنترل نمیکند؛ افق اندیشیدن او درباره خودش را شکل میدهد.
چین: همه مخالفان دشمن نیستند
در اینجا مقایسه با چین آموزنده است. حزب کمونیست چین مدتهاست دریافته که اداره جامعهای بزرگ و پیچیده با سرکوب یکسان همه نیروهای مستقل ممکن نیست. بعضی گروهها باید سرکوب شوند. بعضی باید تحت مراقبت باشند. بعضی را میتوان جذب کرد. بعضی نخبگان خارج از حزب میتوانند برای اهداف حزب مفید باشند. منطق «جبههی متحد» (United Front) تا حد زیادی بر همین تمایز استوار است. هدف این نیست که همه کمونیست شوند. هدف این است که نیروهای مستقل تا حد ممکن به نیروهای دشمن تبدیل نشوند. فرمول سادهی آن میتواند چنین باشد: لازم نیست همه با ما باشند؛ کافی است نگذاریم همه علیهی ما شوند. این همان تفاوت میان اقتدارگرایی ابتدایی و اقتدارگرایی پیچیده است.
روسیه: وطن بهعنوان معیار وفاداری
روسیه پوتین نمونه دیگری است. بهویژه در شرایط جنگ، مرز میان وفاداری به کشور و وفاداری به حکومت میتواند عامدانه مبهم شود. منتقدی که در محدودهی قابل تحمّل باقی بماند، ممکن است همچنان امکان فعالیّت محدودی داشته باشد. اما هنگامی که از مرزهای تعیینشده عبور کند، زبان قدرت تغییر میکند: عامل خارجی. خائن. دشمن روسیه. نکته مهم این است که حکومت نمیگوید: «تو با پوتین مخالفی.» میگوید: «تو علیه روسیهای.» در اینجا حکومت خود را با وطن یکی میکند. و دقیقاً همین خطر درباره ایران نیز وجود دارد.
ایران ≠ جمهوری اسلامی
جنگ این مسأله را در ایران حادتر کرده است. فرد ممکن است بگوید: «من با جنگ مخالف بودم زیرا ایران را دوست دارم.» حکومت میتواند بگوید: «پس در لحظه خطر کنار ما ایستادی.» اما میان این دو گزاره فاصلهای بنیادی وجود دارد. ایران با جمهوری اسلامی یکی نیست. همانطور که روسیه با پوتین یکی نیست و چین نیز مفهومی بزرگتر از حزب کمونیست چین است. شهروند میتواند به کشور خود تعلق داشته باشد و حکومت آن را نامشروع بداند. اگر حکومت بتواند وطندوستی را با وفاداری سیاسی یکی کند، به یکی از مهمترین منابع مشروعیت دست یافته است.
سادهلوحیِ «بالاخره دارند عاقل میشوند»
در چنین شرایطی جملهای رایج شنیده میشود: «بالاخره فهمیدهاند نمیشود با همه دشمن بود.» ممکن است واقعاً فهمیده باشند. اما نتیجه لزوماً دموکراسی نیست. شاید دقیقاً فهمیدهاند که برای بقای بهتر نباید با همه دشمن بود. این دو کاملاً متفاوتاند. رژیم میتواند از تجربه بیاموزد. میتواند انعطافپذیرتر شود. میتواند اشتباهات گذشته را اصلاح کند. میتواند مخالفان بیشتری را تحمل کند. اما همهی اینها ممکن است در خدمت افزایش ظرفیت بقای رژیم باشد، نه انتقال قدرت از حاکم به شهروند. یکی از خطاهای مهم تحلیل سیاسی همین است که عقلانیشدن اقتدارگرایی را با دموکراتیکشدن آن اشتباه بگیریم.
آزمون سادهای برای تشخیص وجود حق
اما چگونه میتوان میان گشایش واقعی و امتیاز گزینشی تفاوت گذاشت؟ یک آزمون بسیار ساده وجود دارد: مخالف نامطلوب را امتحان کنید، نه مخالفی که دولت دوست دارد، نه روشنفکری که در جنگ موضعش مورد ستایش حکومت قرار گرفته است، نه منتقدی که «فرصت» خوانده میشود. فردی را تصور کنید که مسالمتجوست، مرتکب جرمی نشده، اما آشکارا میگوید: «من جمهوری اسلامی را قبول ندارم و خواهان تغییر آن از طریق مسالمتآمیز هستم.» آیا او نیز میتواند بازگردد؟ آیا میتواند همین حرف را در تهران تکرار کند؟ آیا میتواند درباره آن مقاله منتشر کند؟ آیا میتواند سازمان سیاسی تشکیل دهد؟ و آیا پس از همه این فعالیتها میتواند دوباره آزادانه از ایران خارج شود؟ اگر پاسخ مثبت باشد، میتوان از تحول حقوقی جدی سخن گفت. اما اگر پاسخ این باشد که: «البته میتواند برگردد، مشروط به اینکه...» باید دقیقاً به آنچه پس از «مشروط به اینکه» میآید توجه کرد. اغلب، تمام ماهیت رژیم در همان چند کلمه پنهان است.
ادامه در فرستهی بعد
https://t.me/khalajich
Telegram
Mehdi Khalaji مهدی خلجی
در قلمرو هنر، ادبیات و علوم انسانی
On Humanities
