ده سالم که بود، هر وقت بارون میاومد، زنگ مدرسه که میخورد همه میدویدیم توی حیاط.
کفشهامون پر از گل میشد و موهامون خیس، ولی کسی براش مهم نبود.
معلمها پشت پنجره میایستادن و با لبخند میگفتن: «نلغزید بچهها!»
ولی ما کف دستهامونو رو به آسمون میگرفتیم و میخندیدیم، انگار میشد بارون رو خورد.
اون موقع فکر میکردم آدم تا وقتی میتونه بدوه، باید بدوه،
و هر چی بیشتر خیس بشه، یعنی بیشتر زندگی کرده.
حالا که بزرگ شدم، میبینم دستهام هنوز خیسن، ولی نه از بارون!
از چیزهایی که خواستم نگه دارم و نشد...
13
2
2June 28, 2025 217 5