ده سالم که بود، هر وقت بارون می‌اومد، زنگ مدرسه که می‌خورد همه… — هیآهو — TG.ME

هیآهوبچه بودم هر وقت بارون میومد، مامانم فوری لباس‌هامو عوض می‌کرد که سرما نخورم، ولی من همیشه یواشکی دستمو از پنجره می‌کردم بیرون، میذاشتم قطره‌های بارون بیفته کف دستم. همیشه تا این کارو می‌کردم، مامان یه چیزی می‌گفت؛ خیس نشو، فقط تماشا کن. بعید می‌دونم زندگی…
ده سالم که بود، هر وقت بارون می‌اومد، زنگ مدرسه که می‌خورد همه می‌دویدیم توی حیاط.
کفش‌هامون پر از گل می‌شد و موهامون خیس، ولی کسی براش مهم نبود.
معلم‌ها پشت پنجره می‌ایستادن و با لبخند می‌گفتن: «نلغزید بچه‌ها!»
ولی ما کف دست‌هامونو رو به آسمون می‌گرفتیم و می‌خندیدیم، انگار می‌شد بارون رو خورد.
اون موقع فکر می‌کردم آدم تا وقتی می‌تونه بدوه، باید بدوه،
و هر چی بیشتر خیس بشه، یعنی بیشتر زندگی کرده.
حالا که بزرگ شدم، می‌بینم دست‌هام هنوز خیسن، ولی نه از بارون!
از چیزهایی که خواستم نگه دارم و نشد...
💘13❤2😍2
June 28, 2025 217 5