بچه بودم هر وقت بارون میومد، مامانم فوری لباسهامو عوض میکرد که سرما نخورم، ولی من همیشه یواشکی دستمو از پنجره میکردم بیرون، میذاشتم قطرههای بارون بیفته کف دستم.
همیشه تا این کارو میکردم، مامان یه چیزی میگفت؛ خیس نشو، فقط تماشا کن.
بعید میدونم زندگی الان، خشکتر از قبل شده باشه، قبلش منظورم همون وقتاییه که پدربزرگم هم زیر بارون میرفت. اونا هم غرق فکر بودن، شاید حتی بیشتر، ولی این همه سعی نمیکردن قطرهها رو توی مشتشون نگه دارن.
اگر حس میکنم سنگینتر از قبلم، احتمالا برای اینه که زیادی دستمو از پنجره بیرون گرفتم، من فقط باید تماشا کنم...
13
2
1June 28, 2025 197 4