همین روزای مسخره،
همین حال بدی که انگار هیچوقت قرار نیست تموم بشه.
میدونی چیه؟
من آدمیم که همیشه به همه امید میدم.
همیشه دوست دارم با حرفام حال آدما رو بهتر کنم،
دست یکی رو بگیرم و بگم:
«درست میشه، فقط یکم دیگه صبر کن.»
ولی وقتی نوبت خودم میرسه...خب راستش،دیگه هیچ حرفی نمیتونه آرومم کنه.
شاید من زود بزرگ شدم.
شاید یه جایی بین همون روزایی که دستمو از پنجره بیرون میکردم و روزایی که یاد گرفتم خودم مراقب خودم باشم،یه چیزی از اون بچه جا موند.
بعضی وقتا ویسهامو گوش میدم،همون ویسایی که توشون از امید حرف میزنم،از اینکه هیچ چیزی قرار نیست تا ابد سخت بمونه،از اینکه باید ادامه داد...
بعد به خودم میگم:کاش اون دخترهای که اینقدر قشنگ درباره امید حرف میزنه،کاش واقعا خودش هم همین شکلی بود.
ولی خب...
زندگیه دیگه.
آدم همیشه شبیه حرفایی که به بقیه میزنه نیست.
گاهی خودش هم وسط همون تاریکیای ایستاده که برای بقیه ازش راه خروج میسازه.شاید دلش میخواد برای بقیه آدمی بشه که خودش آرزو داشت یکی اونشکلی کنارش باشه
شاید بزرگ شدن یعنی همین
اینکه یاد بگیری همیشه قرار نیست کسی بیاد و آرومت کنه.
گاهی باید با حال بدت بشینی
به بارون نگاه کنی
ارزوهات و دلخوری هات رو بذاری کنارت
و قبول کنی که امشب قرار نیست همهچیز درست بشه.
فقط باید بگذره.
مثل بارون
مثل تلخی اون معجونها
مثل بچگی
مثل آدمهایی که یه روز تمام دنیات بودن و حالا فقط یه خاطرهان.
و شاید یه روزی، دوباره ویسهای خودمو گوش بدم
و اینبارحرفای اون دختره رو باور کنم.نه چون دیگه هیچ دردی ندارم، فقط چون فهمیدم، امید همیشه به معنی خوب بودن نیست.
گاهی امید،همینه که با تمام خستگیت باز هم صبح رو ببینی و بگی:باشه...این یکی رو هم رد میکنم
ولی فعلا... فکر کنم وقتشه برم.
نه از زندگی ها... فقط از جایی که دیگه چیزی برای موندن توش ندارم.خب شاید همونه
بعضی قصهها قرار نیست قشنگ تموم بشن، فقط باید تموم بشن.
و من، برای اولین بار، میخوام بدون اینکه برگردم پشت سرمو نگاه کنم، بذارم این یکی هم همینجا تموم بشه.
تهش قشنگه مگه نه؟!