الان دیگه 18 سالمه و بارون که میاد، دیگه کسی نمیگه لباسمو عوض کنم.
خودم بلدم مراقب سرماخوردگیم باشم، ولی نه مثل وقتی که مامانم میگفت.
وقتی مریض میشم، اون معجونهای تلخ و بیمزه رو یادم میاد
که قبل از خوردنش زود بوش میکردم و صورتم جمع میشد
و مامان میگفت: «بوش نکن، فقط سربکش.»
حالا کف دستمو که زیر بارون میگیرم، سردیشو تا ته وجودم حس میکنم.
کمتر میدوم، بیشتر نگاه میکنم.
کمتر میچشم، بیشتر میفهمم.
فهمیدم بعضی چیزها رو نباید نگه داشت، نباید بو کرد و نباید دست گرفت،
باید گذاشت بیان و برن، مثل قطرههای بارون یا جرعههای تلخ معجون.
با این حال… گاهی دلم میخواد دوباره اون بچه ای باشم که دستشو از پنجره بیرون میکرد و معجون رو تا ته میخورد
و فکر میکرد میشه همهی تلخیها و سردیها رو خورد و باز هم خندید...
1
August 21, 2026 69 1