𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: چهارم
ظریفه که انگار تازه یادش اومده بود ، رو به ما گفت:
ــ ایسو...ایسو کجاست؟! سر ایسو چه بلایی آوردین...؟!
- داداششه...داداشش تو اتاق عمله...حداقل بزارید داداششو ببینه!
چیزی نگفتم.
فقط بهش خیره بودم و سعی میکردم جلویِ ریختنِ اشک هام رو بگیرم .
داداشم به جای من من جواب داد:
+ ایسو...نیست!
ــ یعنی چی؟
+ داخل انبار بوده...انبار آتیش گرفته و...هیچ اثری از نیست!
ظریفه...جلوی پای داداشم زمین افتاد و بلند شروع به گریه کردن کرد...
برای ایسو گریه میکرد؟!
نگاهی به من انداخت با دیدنم که بدون هیچ واکنشی همونجوری وایساده بودم گفت:
- فادیمه...گفتما بهت...شوهرتو از دست دادی..! مثل همهی فورتونا ها...
بعد بلند شد و سمتم اومد.
همزمان که اشکاش میریختن با صدای عصبی داد زد:
- همش بهخاطرِ توعه! ایسو به خاطر محافظت از تو اومد کوچاری...تو پسرمو هم از من و هم از خودت گرفتی..!
- شوهرِ تو ، پسرِ من...!
بدون اینکه حرفی بزنم فقط دندونم رو روی لبام و چشمام رو روی هم فشار دادم.
داداشم دستشو دور شونم انداخت و با چشاش بهم اشاره زد.
بعد همزمان ، من به سمت آلینا و داداشم سمت زنداداشم رفت.
+ آلینا..؟!
جلوی اتاق عمل توی راهرو راه میرفت و اشکاش گلوله گلوله روی صورتش میریختن.
با دیدنم قدم هاش تند تر شدن و خودشو توی بغلم انداخت که موهاش رو نوازش کردم.
- فادیمه!
+ چیشد؟!
از بغلم بیرون اومد و همینطور که سعی میکرد اشکاش رو پاک کنه شروع به صحبت کرد:
- به زور با پرستار صحبت کردم..-
با دیدن تختی که اوروچ روش بود و از اتاق عمل بیرون میومد ، النی سمت تختش دویید.
همزمان زنداداشم و ظریفه هم کنارش رفتن.
برای بار چندم...ناخودآگاه ، تصویرِ ایسو جلوی چشمام جون گرفت.
”تو منو سوزوندی”
”تو”
”منو”
”سوزوندی”
با سردردی که سراغم اومد ، سرمو به طرفین تکون دادم که تصویر از جلوی چشمام کنار بره.
با کنار رفتنش ، داداشم رو جلوی چشمم دیدم.
با غم نگاهم کرد و دستشو زیر چشمم کشید.
اشکام ریخته بودن...
+ داداش..؟
فقط دستش رو روی موهام کشید و سرم رو به سینهش تکیه داد.
با دیدن آلینا و اسمه که سمتمون میومدن ، از آغوشش بیرون اومدم.
+ زنداداش...چیشد؟!
- فعلا که بیهوشه...
آلینا نفس عمیقی کشید و گفت:
+ فعلا همراه نمیزارن داخل...ولی منو به عنوان دکتر...یعنی..احتمالا میپذیرن! شما برید خونه...من میمونم!
داداشم با ابروهای بالا رفته نفسش رو بیرون داد و ناچار سرش رو تکون داد.
زنداداشم هم نگران دستی روی موهاش کشید.
- دخترم...ما نمیخوابیم...خب؟! باهامون در تماس باش..
آلینا با خستگی سری تکون داد.
اونم روزِ سختی داشت...
درست روزِ عروسی پدر و مادری که بعد ۲۰ سال بهشون رسیده بود ، کسی که دوسش داره به این حال افتاده بود...
نزدیکش رفتم و با لبخند موهاش رو نوازش کردم.
+ بهت زنگ میزنم...حواست به خودت باشه...باشه؟!
با لبخندِ زورکی سری تکون داد که از بیمارستان بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم.
سرم رو به شیشه تکیه دادم و تا به رسیدن به خونه ، چشمام رو روی هم گذاشتم.
با صدا زدن های داداشم ، به خودم اومدم.
- فادیمه؟!
- رسیدیم!
از ماشین پیاده شدم و جلوتر از داداشم و زنداداشم راهی خونه شدم .
بعد از عوض کردن لباسم با لباس خواب ، آبی به صورتم زدم .
وارد اتاق داداشم و زنداداشم شدم و خودم رو روی تخت انداختم.
طبق عادتی که داشتم ، سمت جایی که ایسو میخوابید برگشتم.
کنارِ تخت ، رویِ زمین...
هیچوقت کنارم روی تخت نخوابید...
به زور لبهام بالا اومدن و با چونهی لرزون ، لبخندی زدم.
اشکام ریخته بودن...
برای چند لحظه فقط به جاش خیره بودم و نمیدونم چیشد که خوابم برد...
-
با صدای جیغ هایی که توی خواب میکشیدم بیدار شدم.
چند ثانیه ، دستم رو روی گلوم گذاشتم که راه نفس کشیدنم باز بشه...
چشمام رو بستم و سعی کردم خوابی که دیده بودم رو فراموش کنم.
من...
لباسِ عروس...
اسلحه...
ایسو...
کتوشلوار...
من...بهش تیر زدم؟!
با پاهای لرزون بلند شدم و سمت آشپزخونه رفتم.
همهجا تاریک بود و فقط نور چراغی که از بیرونِ پنجره میافتاد ، آشپزخونه رو روشن کرده بود.
با دستایی که میلرزیدن ، توی لیوان آب ریختم و یک نفس سر کشیدم.
تصویرِ ایسویی که سوخته بود و ایسویی که تیر خورده بود از جلوی چشمام کنار نمیرفت...
به سختی راهِ نفس کشیدنم باز شد و تونستم نفسم رو بیرون بدم.
دستام رو به کابینت تکیه دادم و در حالی که اشکام میریختن ، سرم رو خم کردم .
سرم گیج میرفت..
با احساس تکون خوردنِ چیزی بیرون از خونه ، سرم رو به زور بالا گرفتم.
چشمهایِ آبی؟!
ایسو...؟!
با چیزی که جلوی چشمام دیدم ، لیوان رو روی کابینت گذاشتم و با سرگیجه و پاهایی که میلرزیدن سمتِ در خونه دوییدم...
درو باز کردم و بدون اینکه کفش هام رو درست بپوشم ، کمی جلوتر رفتم.



