𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: سوم اتاقی که هیچکس نمیدونست پشتِ درهای بستهاش چی میگذره... با دیدن تخت ، صداها توی ذهنم پخش شدن.. ” + موقع ازدواجمون...داداشم گفت اگه بفهمم واسه نجات من این لباس و پوشیدی میمیرم.. - تو چی گفتی؟! + گفتم برای آدمی میپوشم که دوسش دارم... + دروغ گفتم...یعنی! - خوابیدی؟! + نه... - میگم...فادیمه...کاش واسه آدمی که دوسش داری بپوشی لباس عروس رو... + البته...میپوشم...بعد از اینکه جدا شدیم! - آره آره...میپوشی...شب بخیر!” با لبخند تلخی که روی لبم اومد ، بدون اینکه متوجه اطرافم بشم گفتم: + ولی...نتونستم واسه تو بپوشم که ایسو...! آلینا سمتم برگشت و با تعجب پرسید: ــ چی گفتی؟ بغضم رو قایم کردم و سرمو تکون دادم. +هیچی... الینا با نگاهی دلسوزانه سمتم اومد و بغلم کرد. ــ فادیمه...من مطمئنم اتفاقی برای ایسو نیوفتاده! با شنیدنِ اسم ایسو ، دوباره تصویرش جلویِ چشمام جون گرفت و قطره اشکی از چشمم چکید. با گوشه آستینم اشکمو پاک کردم. خودمو از الینا جدا کردم و شونشو گرفتم + تو نگران اوروچ نیستی آخه... الینا با چشمای اشکی توی چشام خیره شد ــ بهنظرت...اگه نگران کسی باشم که بهم دروغ گفته و...خانوادهی قلابی بهم داده...خیلی...احمقم؟ سرمو به نشونه مخالفت تکون دادم . اشکش از چشمش چکید و روی گونش ریخت. خودشو انداخت توی بغلم و شروع به گریه کردن کرد. ــ خیلی نگرانشم فادیمه...خیلی! دستهام رو دور آلینا حلقه کردم و آروم پشتش رو نوازش کردم. + گریه کن...شاید یکم سبکتر بشی... صدای گریهاش بلندتر شد. ــ من نمیدونم...باید ازش متنفر باشم یا نگرانش...؟ بغضم رو قورت دادم +لازم نیست همین الان تصمیم بگیری... سرش رو از روی شونهم بلند کرد و با چشمهای خیس نگام کرد ــ پس چی کار کنم؟ دستم رو روی صورتش کشیدم و اشکهاش رو پاک کردم. + الان نگرانش باش... با بغضی که توی گلوش بود گفت: ــ همینطوری که تو نگران ایسویی! نتونستم جوابشو بدم و ناچار ، فقط سرمو تکون دادم. +اصلا...بیا بریم فورتونا ببینم خبری هست یا نه! ــ فادیمه...فکر خوبیه! با هم پاشیدم و از اتاق رفتیم بیرون. هیچکس توی خونه نبود. کفشامو برداشتم و کفش های الینا رو هم گذاشتم جلوی پاش. با یادآوری اینکه ایسو این کارو برای من انجام میداد لبخند تلخی زدم... کفشامونو پوشیدم و رفتیم بیرون. داداشم و زنداداشم کنار ماشین داشتن بحث میکردن که داداشم با دیدن ما اخمی کرد و با چشم غره بهمون نگاه کرد. ــ شما دوتا مگه نرفتین بخوابین؟ الینا شونه ای بالا انداخت + خب خوابمون نبرد بابا! اسمه دستاشو باز کرد تا الینا بره بغلش و الینا هم با لبخند رفت همین کارو انجام داد. + شماها چرا داشتین بحث میکردین؟ تا داداشم خواست چیزی بگه زنداداشم گفت: ــ میخواد بره بیمارستان...منم میخوام برم همراهش ، نمیزاره! الینا سرشو کج کرد ــ بیمارستان؟ اسمه نگاه غمگینی بهش انداخت + اوروچو بردن بیمارستان.. با تعجب داداشمو مخاطب قرار دادم و گفتم: +چطوری؟ داداشم کلافه دستی به صورتش کشید ــ اگه برگردین خونه...بهتون میگم! اسمه سرشو انداخت بالا + نوچ ، من همراهت میام! الینا هم به تابعیت از اسمه اخم ریزی کرد و گفت: ــ منم ! بعد با مظلومیت ذاتیش خیلی آهسته گفت: ــ میخوام...اوروچ رو ببینم! داداشم نگاه کلافه ای به من انداخت + منم میام! ـــ هوففف..پس سوار شید! همه سوار شدیم و داداشم راه افتاد + خب داداش...نگفتی؟ ــ چیو؟ + اوروچ چرا بیمارستانه؟ ــ خودم هماهنگ کرده بودم که یه دکتر ببرن بالا سرش ولی... کلافه نفسی کشید ــ یه کشتی جلوشونو میگیره...بعد کلی آدم میریزن توی کشتی چاکیر و بقیه رو میگیرن و کشتی رو برمیگردونن ساحل! وقتی برمیگردن میبینن یه آمبولانس و یه ماشین اونجا منتظرشونه...ظریفه و اوروچ با آمبولانس میرن بیمارستان و بقیه هم با اون ماشین میرن... چاکیر و بچه ها رو هم همونجا با دست و پای بسته ول میکنن! تا چند لحظه بعد از حرفهای داداشم، هیچکس چیزی نگفت . صدای موتور ماشین و خیابون خلوت تنها چیزی بود که توی سکوت شنیده میشد... نگاهم رو به بیرون دوخته بودم اما ذهنم... هنوز درگیر ایسو بود . هر بار که چشمامو میبستم ، همون انبار سوخته جلوی چشمم میاومد... همون صندلی... همون جای خالی... آروم لبم رو گاز گرفتم تا دوباره گریه نکنم.. رسیدیم به بیمارستان و پیاده شدیم . ظریفه پریشون توی بیمارستان قدم میزد.. یعنی فهمیده که ایسو...؟! نه...ایسو چیزیش نشده! با دیدن ما با خشم اومد سمتمون. چشماش خیس بودن و...گریه کرده بود...برای اوروچ یا... ایسو؟!
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: سوم اتاقی که هیچکس نمیدونست… — 𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯 — TG.ME
August 20, 2026 316