𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: شانزدهم صدای اسلحه از بیرون و… — 𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯 — TG.ME

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: پانزدهم چشمام رو که باز کردم،تا چند لحظه هیچ صدایی نمی‌شنیدم و جلوی چشمام تار بود. با واضح شدن دیدم،داداش عادل و زن‌داداش اسمه رو بالای سرم دیدم که با نگرانی بهم‌ خیره شده بودن. - ایسو...بیدار شدی؟! سعی کردم کمی بلند شم که سرم گیج رفت…
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁
𝖯𝖺𝗋𝗍: شانزدهم

صدای اسلحه از بیرون و انگار واسه پلیس بود .
نگاهم رو بین ادمای توی رستوران چرخوندم که صدایی از بیروت با بلندگو گفت:
ـــ هاکان وولکوو! رستوران محاصره‌ شده! اسلحه‌ات رو بنداز زمین و دستات رو بزار پشت سرت!
هاکان نگاهش رو از من برداشت و به در خیره شد . صدای آژیرها خیابون رو پر کرده بود و نورهایِ قرمز و آبی، از لای کرکره‌ها می‌درخشید و روی دیوارهای رستوران سایه می‌انداخت.
هاکان با خنده ای عصبی گفت:
ــ پلیس؟! تو پلیس خبر کردی؟!
عادل با خونسردی دستش رو توی جیبش گذاشت و با پوزخندی که روی لبش بود بدون توجه به حرفش گفت:
ــ این‌بار نمیتونی فرار کنی!
هاکان با نگاهی که بین من و عادل میچرخید اسلحه رو محکم‌تر گرفت ولی اینبار تردید توی چشماش بود .
ــ اشکالی نداره... اشکالی نداره! تا پلیس بیاد اینجا من هر دوتون رو میکشم!
هاکان اسلحه رو بلند کرد و سمت من گرفت .
انگشتش روی ماشه بود و چشماش از عصبانیت قرمز بودن .
فادیمه با صدایی محکم، قدمی به جلو برداشت و جلوی من ایستاد .
+ اگه بخوای اونو بزنی،اول باید منو بزنی!
نفسم توی سینه حبس شد
هاکان پوزخندی زد که فادیمه رو با دستم به کنار هدایت کردم تا جلوی من نباشه؛
قدمی به جلو برداشتم و فادیمه رو پشت سرم نگه داشتم .
هاکان نگاهش رو بین من و فادیمه چرخوند؛دستش می‌لرزید و عرق روی پیشونیش نشسته بود .
صدایِ پلیس از بیرون بلندتر شده بود:
ـــ هاکان وولکو...این آخرین هشداره...بیا بیرون!
هاکان اسلحه رو محکم‌تر گرفت و دوباره سمت من نشونه گرفت .
فادیمه دستش رو روی استین لباسم مشت کرد و با صدایی که از نگرانی می‌لرزید گفت:
ــ ایسو...
هاکان ماشه‌رو کشید اما درست قبل از اینکه بتونه کاری بکنه،پلیس ها با اسلحه‌هایی که به سمتش گرفته بودن وارد رستوران شدن.
پلیسی که انگار رئیس همه‌ی اونا بود گفت:
+ اسلحه‌ات رو بنداز وگرنه مجبور میشم شلیک میکنم...
هاکان چند بار نگاهش رو بین من،عادل،فادیمه و پلیس چرخوند و دستش رو روی تفنگ محکم‌تر کرد.
با جرئتی که نمیدونم از کجا اورده بود،سرش رو بالا گرفت و گفت:
- قبل از شما...من شلیک میکنم-
هنوز حرفش رو کامل نکرده بود که یکی از پلیس‌ها ضربه‌ای بهش زد که باعث شد صورتش به سمتی خم بشه و اسلحه از دستش پایین بیوفته.
هنوز اتفاقی که افتاد رو هضم نکرده بود که بهش دستبند زدن.
سرش رو که بالا اورد،باهم چشم توی چشم شدیم.
نفس عمیقی کشیدم و با قدم های بلندی سمتش رفتم.
چند ثانیه فقط توی چشماش خیره شدم و بعد با حرصی که تموم این مدت توی وجودم جمع شده بود مشت محکمی به صورتش کوبیدم.
از درد صورتش رو توی هم جمع کرد که لبخندی از روی لذت زدم.
پلیس سعی کرد منو عقب بکشه اما حتی یک‌قدم هم تکون نخوردم.
با پشت دستم ضربه‌ی محکمی به دهنش زدم و گفتم:
- دفعه‌ی بعدی که خواستی اسم زن منو به زبون بیاری قبلش ازم اجازه بگیر!
این‌بار پلیس‌ها اونو از رستوران بیرون بردن که داداش عادل و فادیمه سمتم اومدن.
- ایسو...من با ماشین خودم میرم
سوییچی رو سمتم پرت کرد که تو هوا گرفتمش و ادامه داد:
- این ماشین بچه‌هاست...تو و فادیمه با اون بیاید!
سری تکون دادم و پشت سرش منم راهی شدم که فادیمه هم همین‌کارو کرد.
فادیمه هر چند ثانیه با نگرانی نگاهی بهم می‌انداخت و نگاهش رو می‌دزدید و منم هیچی نمیگفتم.
سوار ماشین شدیم و کمربند هامونو بستیم که انگار دیگه نتونست صبر کنه و با تردید رو بهم گفت..
❤‍🔥31😭5💋2🍓1💘1
September 7, 2026 112 1