سرم را توی گودی گردنش پناه دادم. بوسههایم روی تنش جان گرفت. انگشتهایم مرزهای ظریف تنش را لمس میکرد. کمرش باریک و موزون بود؛ قامتش تعادل عجیبی میان زنانگی و نجابت داشت. دست روی خطوط برجستهی تنش بردم و نفسهای رها شدهاش را نفس کشیدم. _ مرزهای تنت دیوارن، رباب… ولی من هیچوقت نخواستم از دیوار کسی…
August 25, 2026 27