با کله‌پزی آق‌‌دایی تماس می‌فرمایم؟ ٢٨ مرداد ٠۵ گذشته از آمپول‌ هم… — جَست‌وجو | الهه نصیری — TG.ME

با کله‌پزی آق‌‌دایی تماس می‌فرمایم؟
٢٨ مرداد ٠۵

گذشته از آمپول‌ هم دردناک‌تر و سیخ‌ناک‌تر است. هشتگ قصار شب. پیش‌ترها واسه یارو کتابفروشه ورداشتم نوشتم سلام آقا. آقا و زهرمار. لااقل می‌نوشتی عامو. بهتر بود. فلان‌روزی رفته بودیم نانوایی با اعظم، دوتا عامونانی‌ها قد باباجد من سن داشتند، بعد یکیش درآمد بهم گفت «این»، آن یکی «خاله». این و زهرنهوت. خاله و زهرنهوت. آن روز هم توی پشتیبانی، دوستی پیام داده بود سلام جناب. و خب من اول دنبال کیلم گشتم و بعد سرچیدم «جناب چیست؟». این‌جوری بودم که نکند به زن‌‌ها هم می‌گویند و من نمی‌دانم. خانم و الهه‌تان هستم، نصیری. توی دلم گفتم. اما کاش شب، قلعه‌ی هاول بود. با چندین در. می‌گشودم درِ خیابان انقلاب تهران را و توی انقلاب، درِ کتابفروشی‌های دست‌ دوم را. دلم کتاب خاست، کتاب دلم خاست، چند قدم با تو توی خیابون دلم خاست. دلم تهران را می‌خاهد و دلم تهران را نمی‌خاهد. نمی‌دانم چرا تهران رفتن برایم سخت است. چرا ندانم، می‌دانم. بعد از دی‌ماه یکی از سختی‌های تهران رفتن، برایم دی‌ماه است. از تهران فقط کتاب و انقلاب در تصورم نیست، خون و خیابان هم هست، با این‌که آخرین‌بار... آخرین‌بار کی تهران بودم؟ کاش جادوگری معمار بودم در برابر مسافت و زمان. عفریته‌‌معمار. حالا بعد از شادمهر، هایده می‌تواند بخاند: من از کتاب آمدم، من از کتاب آمدم، بعد از گشتن توی سایت‌های مختلف آمدم، چه دلت خاست چه نخاست آمدم. زنده باد، از اتاق فرمان می‌فرمایند این یکی را معین خانده نه هایده. فرقی هم ندارند. مگر این‌که هایده می‌تواند یک لقمه کند، معین را.

عصری رفتیم دفتر. این دفتر رفتن‌ها در نظرم بیهوده‌کاری‌ست. پُخ‌کار دی. با این‌که با این مکان و این ژست، تصویر دیگری از خودم را می‌بینم و با الناز به گفت‌‌وگو و خوش می‌‌گذرد اما این شاخه است و ریشه‌ی این درخت را نچ، نیستم. دارم بهش می‌اندیشم. امروز با الناز از شغل و کسب‌وکار دلخاه‌مان حرفیدیم. آن‌قدر وجد توی وجودم قُل‌قُلید که گفتم پاشو برویم پیاده‌روی. رفتیم و چقدر سوت و کور و بیابانی‌ست. شهر. کاش دعانویس بودم. و برای خودم دعای پرسه می‌نوشتم.

تایپ تایپ تایپ، اما نه به‌اندازه، بی‌حد و اندازه. با تایپیدن نویسنده‌ترم. و اوووف، چه حالی داد هزارکلمه‌‌نویسیِ ظهرانه‌ی امروز. داشتم کانال‌های همسفران مدرسه نویسندگی را می‌دیدم و چشمم خورد به این الهه نصیری و؟ چه عاطفانه، دختر خانم. خوشم‌مان نیامد، زبانی یغورتر باس و بباید. (دختر خانم: خب به تخم پدرم، یغور هم از پهنا، تویت. زنیکه.) اما به‌نظرم دختر خانم باید یادداشت‌های کانال‌شان را با لپ‌تاپ تایپ کنند و وقت بیشتری بگذارند واس زبان‌ورزی. (دختر خانم: گه‌خوری دختر خانم به تو نیامده. زنیکه.) ولی خب، جدا از زنیکه و دختر خانم، این چه زبان لاغرویی‌ست؟ من یک زبان ١٢٠ کیلویی می‌خاهم. (دختر خانم و زنیکه: با کله‌پزی آق‌دایی‌تان تماس بگیرید.)

باز خاطرات سربازی. امشب فقط من و ندا بودیم، بعد از انجام تمرین تخصصی‌کاری‌، آن‌قدر از خاطرات نوشتن و مدرسه نویسندگی و دیدارهای حضوری گفتیم که جای فائزه خالی. اگر بود طول و عرض‌مان را یکی می‌کرد و بدرود را سلام می‌گفت. چون او هنوز نائل نشده به درجه‌ی سربازی. چقدر شنیدن ندا و خاطرات یادداشت‌نویسی و داستان‌نویسی‌‌اش گو‌شت بود و چسبید به تنم. حالا که این پیشینه و جزییات را می‌دانم ازش، تصویر ندای نویسنده در ذهنم غنی‌تر و کامل‌تر است. آن‌قدر خاطره مرور کردیم و خوش گذشت که لبخنددرد گرفتم و عَرق و عِرق شاگردیم بالا زد.

الهه نصیری
@elahebaseda
❤‍🔥6🍓3❤2😇1
August 20, 2026 173 5