فرتوتبچه و سالهای بیرنگ زیارتش
ایدیاچدی و اینجور چیزها نمیشناسم من، هروقت بیقرارم، شستم خبردار میشود که دارم یائسه میشوم. همانطور که هر حالت تهوع و ویاری نشان حاملگیست. حتا حالت تهوع و ویار شما دوست عزیز.
شدیدن یائسه هستم. الان. آنقدر که روی پای خودم بند نمیشوم و دوست دارم مو از سرم بکنم. در عین حال از سستی و گرما مثل بستنی دارم آب میشوم.
در اصل شدیدن پیاماس هستم. و در اصلتر شدیدن یائسهیی پیاماس هستم.
بیقراری تخمیست. به دندان خودم را نگه داشتهام که از جا تکان نخورم و این یادداشت را بنویسم. هزاربار رفتهام پایین توی آشپزخانه و برگشتهام.
مثل عصر. جلسهی سوم نویسندگی پیشرفته بود. کشتیها با خودم گرفتم که بنشینم و تمرینم را تمام کنم. نچ، نشد که. یائسگی میفهمی یعنی چه؟ نمیفهمی که.
گمانم یک زن پنجاه ساله هم قد من ادعای یائسگی نداشته باشد. قد من که حتا نمیدانم زنها دقیقن کی یائسه میشوند.
حالا یکی که بارداری و یائسگی را تجربه کرده پیدا میشود و میگوید نه، باید بشوی تا بفهمی ولی خب، من باور دارم سیکل قائدگی خودش در طول زمان میچشاند، هر بار یک چشمه را. یعنی در یک سیکل ماهانه، میبینی که باردار و فارغ و پریود و یائسه شدهیی.
گاهی خیال میپرورانم که بروم آرایشگاه و یک رشتهی سفید توی موهایم دربیاورم. جوگندمی کنم و همسن سنم برگردم. پیرزنی با تن بیست ساله. ننه بابایم هم بشوند عصای دستم.
دارم. یک پیرزن درون. نچ، غرغرو نیست. نچ، مهربان نیست. نچ، چروک نیست. نچ، پوشک نیست. نچ، خانهی سالمندان نیست. بیحوصله و عفریته است، آره. توانمند و سرپاست و زبانش مار غاشیه را از خزیدن میاندازد، آره. شاید هنوز پریود هم بشود، کسی چه میداند. نچ، دروغ و رویا میگویم آخریها را و تنها بیحوصله و عفریتهست، پیرزن درونم و باقیاش را آیندهست. آره.
به زرت و زورتی آذرماه میرسد فرداروزی. میشود بیست و یک سالم. نه. نه ننه. حوصلهی تولدمولدها را ندارم. چه زهرسگیست آخر. هر سال هنوز بزرگ نشده، بزرگ میشوی. تازه کادومادو هم که هیچ دخلت نمیآید. جشنمشن حسابی هم که نیست. پس چیست؟ جوانیست؟ خرطوم خر است.
گاهی دارم. احساس جوانی. گاهی. چکهیی. بیش از «جوانی» احساس «بزرگسالی» دارم. اینطور که ئه، این بزرگسالیست که نموده بهت. یعنی گذاشته بهت. یعنی تا دسته اگر نه، تا مقدار کافی، تویت است. و بیش از «بزرگسالی»، یک فرتوتبچهام. بچهیی فرتوت. مثل جنینی که در یک خاب، چوب شده بود توی شکمم.
دوست دارم زنی جوان باشم. زنی بزرگسال. زنی که قائدگی و بارداری و فارغی و مادری و یائسگی را در سیکلی یک ماهه تجربه میکند. همینقدر بیزمان در زنانگی. آئوراوار؟
دوست دارم زنی جوان باشم. زنی بزرگسال. سنم میگوید هستم. (جوان را دستکم.) میکوشم باشم. زمان و زمانه اما پس میزنندم و میکنندم فرتوتبچه. بچهیی فرتوت. (گه خوردی. فرتوتبچه و گریپفروتبچه خودتی و جد و آبادت: ندایی از الههیی.)
نمیدانم. شاید باید بروم آرایشگاه و یک رشتهی سفید توی موهایم دربیاورم. جوگندمی کنم و بشوم همسن سنم. عرصه را بدهم دست پیرزن درونم. ننه بابایم هم بشوند عصای دستم. تا از این فرتوتبچهگی دربیاریم.
الهه نصیری
@elahebaseda
7
3
1
1August 31, 2026 75 5 2