زبان تغییرم را دارم؟
خابم میآید. ساعت نه از آن ساعتهاست که خابم میگیرد. دوست دارم هرچه زودتر بخابم. ولی نه میشود ده، ده میشود دوازده میشود، دوازده میشود سه و میبینی هنوز بیدارم. شاید همچین هم دوست ندارم هرچه زودتر بخابم.
آره، دوست دارم هر وقت و هر چقدر که دلم بخاهد، بخابم. زندگی رویایی در نظرم همچین است.
دیشب ساعت یک خابیدم. اگر بنا بود توی کانالم نوشتهیی منتشر بکنم و گزارش نیک بنویسم، یک میشد چهار صبح. و تکرار چرخهی همیشگی. حالا هم که یک خابیدهام خیلی شاخ چرخه نشکسته. با این حال کاری کردهام و کاری نکردهام: زودتر از معمول خابیدهام و توی رختخاب و با گوشی یادداشت ننوشتهام. یعنی پایبند بودهام به هدفم برای تغییر ابزار نوشتن.
نمیدانم اولبار ساعت چند بود که بیدار شدم. با اینکه ساعت را نگاه کردم. بیدار شدم و لپتاپ را روشن کردم و بعد برگشتم به تخت. از تخت، تا جایی به لپتاپ خیره شدم که خابم برد دوباره. حالا نه شب است و بیدارم و دارم میتایپم.
به خلوت میاندیشم و برای خلوت میکوشم. بخشی از داستان کوتاه «اتاق قرمز» را خاندم. این بود خلوت امروزم. وقتی میخاندم، سوالم شد که خلوت چیست؟ اینکه سر یک ساعت مشخص بنشینی و بگویی میخاهم خلوت کنم؟ یا اینکه خب، حالا نیمساعت خلوت میکنم؟ جاریتر از اینهاست.
آره، دوست دارم هر وقت و هر چقدر و هر طور که دلم بخاهد، خلوت کنم.
امروز شاید برای اولینبار دلم نمیخاست بنویسم. و فقط دلم میخاست بخانم. با اینکه دلم نمیخاست بخانم. آیا همیشه دلم به خاستن نوشتن بوده؟ همیشه یا دوست داشتهام بنویسم یا همزمان دوست داشتهام بنویسم و دوست داشتهام ننویسم. امروز اما دلم نمیخاست بنویسم بدون اینکه دلم بخاهد بنویسم.
میگویند فلانی را زنده میخاهم، حالا من خودم را زنده میخاهم. نه برای اینکه کونم بگذارم، برای شکافتنم که ببینم چه توی سرم میگذرد که اینطور میشوم. اینطور خالی. در خودم دریایی میبینم مدام در حال جزر و مد. دلیلهایی که امروز برای نوشتن میآورم، فردا ممکن است نه تنها رنگ، که وجود ببازد مقابلم. مثلن از خودم گفتن. از مهمترین دلیلهایم بوده برای نوشتن ولی این یکی دو روز هی توی ذهنم تکرار میشد که نمیخاهم از خودم بنویسم. این از نمیدانمکجا آمد دیگر. این از کجا آمد دیگر؟
شاید روی دلیلملیل هم نمیشود حساب کرد. همانطور که نمیشود روی انگیزه حساب کرد. روی صبر و شناخت میشود حساب کرد و روی رقصیدن با تغییر. اگر انتظار ثبات داشته باشی، میتوانی ادامه بدهی؟
تغییر میکنی؟ پس تغییر کن. چون همهچیز توی سر آدم نمیگذرد که اگر خودت را زنده گیر بیاوری، برای دانستن خودت سرت را بشکافی. همیشه هم سرت نیست که توی سرت میگذرد. مثل الان. که تخمدانم دارد توی سرم میگذرد و آی سرم، سردرد پیاماس.
اگر بنا باشد با تغییر احوال و بدنم، نوشتههایم تغییر کنند، چه چیزی را تجربه میکنم؟ اجازه میدهم دیگرتغییرها به قلمم سرایت کند؟ اصلن زبان تغییرم را دارم؟
الهه نصیری
@elahebaseda
7
3
1
1
1August 30, 2026 78 9