متن شماره ۴۵
«اودیسه، سرانجام یک درام مجلسی خوب»
اسلاوی ژیژک
چند دهه پیش، زمانی که سایمون رَتِل اثر گورِهلیدر از آرنولد شوئنبرگ را در برلین اجرا میکرد، از او پرسیدند چگونه میتوان این اثر را که اجرای آن به ارکستری عظیم بههمراه حدود ۴۰۰ خوانندهٔ کُر نیاز دارد، با گفتهٔ مشهور و طعنهآمیز شوئنبرگ جمع کرد؛ همان جملهای که میگفت در اروپای متمدن برای دستیابی به اثر مطلوب در اجرای موسیقی، شش نفر، نهایتاً هفت نوازنده کافی است و ارکسترهای بزرگ فقط به درد آمریکاییهای «بدوی» میخورند. رتل پاسخی دقیق داد: «گورِهلیدر صرفاً یک قطعهٔ موسیقی مجلسی است که برای اجرای درستش به ۶۰۰ نوازنده نیاز دارد!» به گمان من، این پارادوکس به بهترین شکل عظمت اودیسهی کریستوفر نولان را توصیف میکند.
نخستین واکنش من به اودیسه، شگفتی بود. پس از خواندن نقدهای فراوانی که از صحنههای عظیم و باشکوه و واقعگرایی خشن نبردها به وجد آمده بودند، خود فیلم تقریباً نقطهٔ مقابل آن توصیفها به نظر میرسید؛ درامی نسبتاً جمعوجور، تقریباً شبیه یک نمایش مجلسی، که گاه مرا به یاد فیلمهای درجهدو میانداخت. ما هرگز ساحل روبهروی تروا را با هزاران سرباز یونانی و صدها کشتی در پشت سرشان نمیبینیم؛ خبری از نبردهای عظیم با صدها جنگجو نیست. یونانیهایی که در ساحل حضور دارند، عمدتاً گروه کوچکی متشکل از چند ده نفرند که در هوای طوفانی، بر شنهای متروک ساحل گم شدهاند. خود تروا نیز نه یک کلانشهر باشکوه، بلکه مجموعهای از ساختمانها با کوچههای باریک و پیچدرپیچ تصویر میشود.
علاوه بر این، نولان از نمایش مستقیم خشونت افراطی نیز پرهیز کرده است. کافی است صحنهٔ عبور کشتی اودیسئوس از میان اسکیلا و کاریبدیس را به یاد آوریم. کاریبدیس دیگر آن گرداب عظیم و هولناکی نیست که بهراحتی با جلوههای ویژه میتوان خلق کرد، بلکه تنها دایرهای کوچک از آب است که تقریباً هیچ تهدید ترسناکی به نظر نمیرسد. این نکات را از سر انتقاد نمیگویم؛ برعکس، همینها هستند که عظمت فیلم را شکل میدهند.
منتقدان مدتها پیش اشاره کرده بودند که در حالی که ایلیاد بر دلاوریها و نبردهای مردانه تمرکز دارد و زنان را به حاشیه میراند، اودیسه زندگی درونی زنان را نیز به صحنه میآورد. ایلیاد با خشم آشیل آغاز میشود؛ او از این رو خشمگین است که آگاممنون کنیز او، بریسئیس، را از او گرفته است. اما آشیل نه بهخاطر دلبستگی عاطفی به بریسئیس رنج میبرد، بلکه صرفاً غرورش جریحهدار شده است. اودیسه این چشمانداز را کاملاً دگرگون میکند و نولان گامی حتی مهمتر و هوشمندانهتر برمیدارد.
بازیگران زن مشهور و زیبایی چون آن هاتاوی و شارلیز ترون در فیلم عمداً زیبا جلوه داده نمیشوند. نحوه فیلمبرداری از آنان گاه حتی به شکلی ناراحتکننده سن واقعیشان را بیپرده آشکار میکند. آنها عمدتاً از هرگونه جذابیت جنسی تهی شدهاند. با اینکه کالیپسو سالها اودیسئوس را بهعنوان معشوق خود نزد خود نگه داشته بود، در رابطهٔ آنها هیچ تنش اروتیکی دیده نمیشود.
این زدودنِ بار جنسی در شخصیت سیرسه، که سامانتا مورتون به شکلی درخشان نقش او را بازی میکند، به اوج میرسد. در شعر، سیرسه اغواگری است که مردانی را که پیشنهادهایش را رد میکنند، به خوک تبدیل میکند و اودیسئوس را یک سال نزد خود نگاه میدارد. اما در فیلم، او صرفاً از شکمبارگی مردان منزجر است و زمانی آنها را به خوک تبدیل میکند که نمیتوانند از خوردن دست بکشند.
در مقابل، عالیترین شخصیت مرد، یعنی آگاممنون، تقریباً هیچ شخصیتپردازی مشخصی ندارد. اغلب حتی چهرهٔ او را نمیبینیم، زیرا پشت کلاهخودی عظیم پنهان شده است. همین امر دربارهٔ سربازان تروا نیز صادق است؛ آنان بینام و بیهویتاند. از اینرو، هرچند فیلم جنایتها و فریبکاریهای یونانیان را نشان میدهد، این کار را با قرار دادن آنها در برابر ترواییهای شریفتر و دوستداشتنیتر انجام نمیدهد.
نولان صرفاً بر زوال عصر قهرمانان مفرغی سوگواری نمیکند؛ او این زوال را از طریق آشکار کردن واقعیت کثیف و عادیِ اعمال قهرمانانهای که روایتهای حماسی نادیده گرفتهاند، به تصویر میکشد. نمونهٔ بارز آن، خود اسب تروا است. از آنجا که فیلم با ماجرای اسب تروا آغاز میشود، نمیتوان از این طنز تاریخی غافل شد که اسب تروا اصلاً در ایلیاد یعنی منظومهٔ مربوط به جنگ تروا ذکر نمیشود و تنها اشارهای کوتاه به آن در اودیسه وجود دارد؛ شرح مفصل آن را فقط در انهاید ویرژیل میبینیم.
فراموش کنید آن تصویر آشنایی را که یونانیان ناگهان از دل اسب بیرون میپرند. نولان با جزئیاتی چندشآور و خفقانآور، زندگی این قهرمانان را در روزهایی که درون اسب محبوس بودند نشان میدهد؛ روزهایی که روی یکدیگر ادرار و مدفوع میکردند.
2July 29, 2026 479 8