التفات، میل و بهرسمیتشناسی انتقادی
هومن کریمیزاده
در مواجهه با سوژه، در مقام عاملی آغشته به بایدهای هنجاری و تنیده در شبکهای علّی، ورود به فضای دادوستد دلایل مستلزم آن است که سوژه بتواند بیان کند چرا چیزی چنین است و چرا چنین باید باشد. سوژه صرفاً موجودی نیست که افعالی از او سر میزند، بلکه موجودی است که بهواسطهٔ مجموعهٔ افعالی که انجام میدهد، و در نسبت با اجتماعی از دیگر سوژهها، میتواند خود را بهمنزلهٔ یک سوژه عرضه کند. این اجتماع نیز عرصهای است که در آن فعلیت همواره بهطور انتقادی و تجدیدنظرطلبانه بازاندیشی میشود؛ در امتداد تاریخی که ردهایی آموزنده از شکستها و کفایتها را در خود حفظ میکند. بنابراین، سوژهبودن نه وضعیتی اولیه و خودبسنده، بلکه دستاوردی تاریخی و هنجاری است که در خلال امکان پاسخگویی، نقد و تجدیدنظر شکل میگیرد.
اما در روش دیالکتیکی هگل، سوژه نخستین مواجههٔ خود را با ابژه از خلال تلقی خویش بهمثابهٔ موجودی ارگانیک و در صورت میلورزی برقرار میکند. چنانکه برندم در روح اعتماد توضیح میدهد، میلورزی به یک ابژه مستلزم نوعی تلقی از آن ابژه است؛ و همین تلقی، سوژه را به انجام کنشی برمیانگیزد. هنگامی که سوژه ابژهای را بهمنزلهٔ مقصودی برای ارضای میل خویش قصد میکند، به انجام کنشی در جهت آن قصدیت سوق داده میشود.
این تلقی، ابژه را برحسب کارکردی که برای عامل دارد از دیگر ابژهها متمایز میکند. ابژه دیگر صرفاً چیزی نیست که در برابر عامل قرار گرفته باشد، بلکه در افق یک میل، یک قصد و یک امکان کنش، بهنحوی معین تعین مییابد. اگر تلقیها و اعمال یک سوژه با تلقیها و اعمال عاملانی دیگر که در برابر او قرار دارند همراستا شوند، سوژه میتواند خود را نمونهای از نوعی مشترک تلقی کند؛ نوعی که اعضای آن در شیوهای مشترک از تلقی و جهتگیری نسبت به ابژه سهیماند.
برای مثال، آنچه یک سوژهٔ انسانی غذا تلقی میکند، تنها در صورتی برای مجموعهای از عاملان دیگر نیز غذا تلقی میشود که آنان بتوانند ابژه را به شیوهای مشترک قصد کنند و آن را در یک افق قصدی مشترک کارکردمند سازند. بااینحال، آب به همان شیوهای که برای انسان ابژه است، برای حیوان ابژه نیست. حیوان، به تعبیر برندم، برخوردار از شکلی ابتدایی از التفات است: نوعی کنش و تلقی ابتدایی نسبت به ابژه که بهواسطهٔ آن هر ابژه از دیگر ابژهها متمایز میشود. از این منظر، لانه برای حیوان صرفاً مکانی در کنار مکانهای دیگر نیست، بلکه چیزی است که در نسبت با الگوی خاصی از کنش، نیاز و جهتگیری عملی تعین مییابد.
گام بعدی که در روش دیالکتیکی باید موجب ترفیع این صورت ابتدایی از التفات شود، بهرسمیتشناسیِ امیال و تلقیها در مواجههٔ سوژه با سوژههای دیگر است. بهرسمیتشناسی کنشی است که در جریان آن عاملان خود را از ابژههای طبیعی متمایز میکنند و وارد ساحتی تاریخی میشوند. در این ساحت، شیوههای بهرسمیتشناسی موضوع بازاندیشی قرار میگیرند، مورد نقد و تجدیدنظر واقع میشوند و از خلال همین فرایند، حافظهای تاریخی شکل میگیرد. بنابراین، آنچه در آغاز صرفاً نوعی جهتگیری عملی و التفاتی نسبت به ابژه بود، در مواجهه با دیگر عاملان به ساختاری هنجاری، اجتماعی و تاریخی ارتقا مییابد.
اما مسئلهٔ اصلی در اینجا آن است که این گذار را چگونه باید فهمید. آیا بهرسمیتشناسی باید صرفاً درون روش دیالکتیکیای بررسی شود که حرکت آن، در نهایت، به سوی دانش مطلق جهت دارد؟ یا باید در چارچوبی استعلاییتر، شروط امکانِ خودِ این گذار را بررسی کرد: شروطی که بر اساس آنها میل میتواند از صورت ابتداییِ جهتگیری به سوی ابژه فراتر رود و به مواجههای عاملانه با دیگران بدل شود؛ همان چیزی که برندم، در خوانش خود از هگل، آن را صورتی از کنش اجتماعیِ اروتیک مینامد؟
این پرسش، مسئلهٔ ابژکتویته را به مرکز بحث بازمیگرداند. اگر در دانش مطلق، سوژه و ابژه در نوعی وحدت نهایی با یکدیگر قرار میگیرند، چه جایگاهی برای مواجههٔ سوژه با سوژه باقی میماند تا بتواند ابژکتیویتهای را حفظ کند که صرفاً به درون سوژه فروکاسته نشده باشد؟ اگر مواجهه با دیگری تنها لحظهای در مسیر رفعشدن در وحدت نهایی باشد، چگونه میتوان استقلال هنجاری و معرفتیِ فضای بهرسمیتشناسی را حفظ کرد؟
شاید مسئله دقیقاً این باشد که چگونه میتوان در سطح روش، هگلی باقی نماند و درعینحال عقلانیت را همچنان به شیوهای بنیادین هگلی فهمید. یعنی چگونه میتوان دیالکتیک را نه ضرورتاً بهمثابهٔ روایت متافیزیکیِ حرکت واقعیت به سوی دانش مطلق، بلکه بهمثابهٔ صورتبندیِ پویاییِ تاریخیِ اصلاح، شکست، تعارض، نقد و تجدیدنظر در نظر گرفت.
August 24, 2026 275 6