چاه که خشک شد
هیچکدام از این درخت
ها دیگر قد علم نکردند.
مطلب مشابه: اشعار عاشقانه معاصر؛ مجموعه شعر احسا
سی زیبا از شاعران معاصر

حسنک قریب هفت سال بر دار بماند چنانکه
تاریخ بیهقی / بخش حسنک وزیر
حسنک وزیر نیستم؛
امّا سال هاست
که بر دارم آویخته اند
در برزخی،
میان آغاز و انجام
دریاچه ای بودم ،
که تیغ آفتاب
آبی مرا به ملال مرداب، بَدل کرد.
اینک آویخته بر تشویشم
و امنیت من ؛
دستخوش توفانی است
که یادهای نح نمای مرا
به بازی می گیرد .
و اشک هایی که؛
اندوهم را تقطیع می کنند؛
در فاصله ی
دو زمان
در حاشیه ی دو خاک
تو در چشمانت یک چیزهایی داری
دوتا چشم قهوه برای فنجان ام
دوتا کبریت برای سوختنم
دوتا اسب ابلق
برای رمیدنم
دوتا فانوس آبی
برای زورق در طوفانم
دوتا رز سرخ و سفید
برای این که من یکی سفید اش را پیش از بوسیدنت
یکی سرخ اش را
بعد از بوسیدنت به تو بدهم!
تو
در
چشمانت
یک صندوقچه ی گنج داری.
با
نوی من
از کدام دریا آوردی!؟
آغاز پرهیجان سریال "موبهمو" | همین الان تماشا کن!😍
تماشا کن!

مطلب مشابه: اشعار بیژن نجدی؛ گلچین اشعار عا
شقانه و زیبای این شاعر نیمایی
ای که چشمان عزلخوان و مورّب داری !
بیشتر از غزلِ « سایه » مخاطب داری
چشم تو مستیِ صد جامِ پیاپی دارد
تو که لبهایی از انگور، لبالب داری !
چشمِ تو، شرح جهانهای موازی ست مرا
بیشتر از کُتُبِ فلسفه مطلب داری
پیش زیبایی ناب تو معذّب هستم
بس که چشمانِ پراز شرم و مودّب داری
چشم های تو جهانی ست که بی پایان است
تورِ دیدار ازاین منظره، هر شب داری!
چهره ات در اثَرِ شرم چه گلگون شده است
نکند
ا
ی بُتِ سودازده ام، تب داری…؟!
مرا ببوس
بگذار دنباله ی ا
ی
ن شعر را
روی لبهای تو
ادامه دهم
مثل اول نکنی خوش دل آزرده را
نکنی زنده به آبش گل پژمرده را
رک بگویم که دل آزرده دل آزار شود
نخورند آب ز لیوان ترک خورده را
طعنه ای گفت جوان دست عصایت به چه کار؟
بی خبر بار غمش حلقه کند گرده را
خوبی ات خیر تو را آورد اندیشه ی زشت
به غلامی ببرد خلق سیه چرده را
یک شبه عمر گذشت و متوجه نشدم
غاصبش باز نداد آنچه ز من برده را …
لب من خنده بلد نیست زند عیب م
کن
که غمش شاد نخواهد من افسرده را

کرم جوانساز جلبک، هدیه طبیعت به
شما(خرید با تخفیف ویژه)
کلیک کن!

گرداگردت را رویا فراگرفته است
از موهایت
ابرها عبور می کنند
و بارانها می بارند !
شانه های برفی ات
در مه فرو رفته است
و سکوتی وهم انگیز
سرتاسر این حوالی را
در بر گرفته است
دیگر پرنده ای نمانده است
تا دراین کرانه بماند
و بر لبه ی سکوت بخواند
و من
آخرین عقابی هستم
که لانه ام را
د
ر این دامنه ی مِه آلود
گم کرده ام !
به پائیز
رفتهایم
تو در زیبائی
و من در تنهائی
خودم را کرده ام گم من در این عالم حواسم نیست
دگر از کس نمیترسم من از عالم هراسم نیست
یکی آمد کنار من چنین گفتا که هستی خاص
بگفتم من به او این خاص بودن از لباسم نیست
اساس و پایه ی من را هر آنکس دید ویران ساخت
شدم ویرانه و دیدم که در عالم اساسم نیست
از آن روزی که در گلزار با خاری نشستم من
به خاری من شدم وابسته و دیدم که یاسم نیست
چنان بیزارم از آنی که بهرش کارها کردم
ولیکن هرگز او لایق بر این کار و سپاسم نیست
بیفتادم ز پا روزی و لبخندی بدیدم من
از آن آدم که حتی لایق یک التماسم نیست
مطلب مشابه: اشعار جمال ثریا ؛ گلچ
ین شعرهای عاشقانه و اجتماعی از این شاعر
از پشت پنجره
پیداست
مبلهایی که
ملافهی سفید
رویشان کشیده شده
و
زنی که دیگر
به این خانه باز نمیگردد.
با کبد سالم
طول عمرت رو 5برابر بیشتر کن
تخفیف ویژه!

سرشاری از احساس ای پاریس بارانی
وقتی که از آرامش و از عشق میخوانی
در روزهایت چکه چکه میچکد خورشید
شبهای تو چون تکّههای روز نورانی
با رقص نور و شور آدمها سرت گرم است
“ایفل” برایت صحنه را کرده چراغانی
در تو هزاران چون ونوس غرق تماشایند
سرشاری از استوره های ناب یونانی
درپیش چشم عاشقان، جاری ست رود سِن
هر آدم عاشق می شود اینجا به آسانی!
امّا ازاین سیلاب زیبایی زده بیرون
شورابه های چرکی یک زخم پنهانی
در ایستگاه آخرین متروی شب،خیس است
یک جفت چشم بیقرار داغ و توفانی
از فقر میگرید کسی در پ
یش چشم تو
سرشاری از اندوه ای پاریس بارانی
February 4, 2026 10