تخفی ف ویژه!  چمدانی از ابر برای سرسختیِ مردی که رو در روی باد… — تاریخ،فرهنگ،هنر — TG.ME

تخفی
ف ویژه!

چمدانی از ابر
برای سرسختیِ مردی که
رو در روی باد ایستاده است
و اراده ای از کوه
برای کفشهایش
که از رفتن کوتاه نمی آید!
رو در روی بارانها و توفانها
در نبردی نابرابر
به راه زده ام،
باد کلاهم را بر می دارد
شالم را می دزدد
و جاده ها ، مثل کلافِ سر در گُم
به پَرو پایم می پیچند
تا عاقبت مرا
از پا
بیندازند.
مطلب مشابه: اشعار برتولت برشت شاعر بزرگ آلمانی با جملات آموزند
ه تاثیرگذار
چقدر ساکن است
این اتاق مُهوَّع
آنجا که در تخت
یک زن لمیده میان دو عاشق
زندگی و مرگ
و هر سه پوشیده با

شمدی از درد
بیا مثل باران هوایی شویم
پر از لحظه های رهایی شویم
ازاین تیرگی خسته شد قلب ما
بیا عازم روشنایی شویم
وفادار باشیم با یکدگر
که تا دشمن  بی وفایی شویم
سکوت من وتو پر از نیستی است
صدایی پراز هم صدایی شویم
به آیین آیینه ها رو کنیم
برای رفیقان فدایی شویم
بپیچان دلت را میان غزل
بیا عشق من! مومیایی شویم
به درگاه باران نیایش کنیم
بیا این سحر
ر
ا خدایی شویم.
صبح می آید، مرا جان می دهد
شعرهایم، بوی باران می دهد
صبح آمد تازه تر از بوی گل
رونمایی می کنم از روی گل
صبحِ ما ، سرشار حس بودن است
جاده های عشق را پیمودن است
شب به عمر خویش، پایان می دهد
زیر پای لحظه ها جان می دهد
صبح آمد، باز کن دروازه را
عاشقی کن ا
ین حضور تازه را
بامداد خمار رو با اینترنت ایرانسل رایگان
ببین
تماشا کن!

در شنبه ترین روزِ جهان از تو سرودم
تا جُمعه ترین ثانیه همراه تو بودم
یک هفته پر از هلهله ی نام تو گشتم
یک هفته پراز وسوسه گردید وجودم
گرچه دل تو سختتر از سختترین بود
راهی به دماوندترین کوه گشودم !
از پنجره ی اشک به قلبِ تو رسیدم
آیینه تَرَک خورد به هنگام ِ ورودم !
با آنکه قناری تر از آواز، تو بودی
من غیر ِ سکوت از لبِ لعلت نشنودم
نام از تو نبردم نکند شهر بداند
از بس که من از بُردنِ نام تو حسودم!
رودی شده ام وازَده در معرضِ توفان
از زلزله ی آبیِ این عشق، کبودم !
تو شعرترین شعرترین شعرِ جهانی
من شاعرِ گُنگی که
فقط از تو سرودم!
مطلب مشابه: اشعار ناظم حکمت؛ گزیده اشعار عاشقانه و زیب
ای شاعر ترک معروف

میان ورق های سیاه
تمامم را می جویم
کورمال کورمال
تکه هایم را می دوزم
پاهایم را بر گردنم
دستتانم را بر شست پایم
سرم را بر شانه ام
هیولایی که در من
در انزوا نشسته
سخت و زمخت ناخن می کشد
بر دیواره های جسم
گوشت پشتی که درونم زندانی ست
زشت و کوتاه قد و خمیده
صورتی چروکیده
گاه گاهی تکه هایم را می شکافد
در گوشه و کناری پرتاب می کند
این تن بی سر وپا دست
بو می کشد می خزد بدنبال
خودم می گردم
ضجه هایم منگنه می کند
میله های فولادی را در تنم
آه این شب های لعنتی
زندانبان من اند و
این هیولایی که زول می زند
برچراغ خواب کم نور اطاقم
من براندازش می کنم
معباد کلید چراغ را خاموش کند
سایه ها

هجوم بیاورند بر تنم
چه زیبا بود اگر یک دم
نگاهم را تو می دید
زخلوتگاه احساسم غم را
زود می چیدی
چه زیبا بود اگر با هم رفیق
عشق می بودیم
و می گفتیم تا دنیا هست
کنار هم خشنودیم
دستتانت پر از امید
بیارامید در دستم
چه زیبا بود
اما حیف که من تنها
پریشانم
و می دانم که می دانی
زیبا بود اگر ی
ک دم
نگاهم را می دیدی
قسمت آخر بامدادخمار | همراه با
جایزه طلا😍
تماشا کن!

صدایم بالا نمی‌آید دِلّا
باید بروم
که کار کنم
پولش را بدهم نان بخرم، سیگار بخرم
آب هم حتا باید بخرم
بعد لابد دوباره نانم را بدهم خرج سیگار
تو می‌گویی میمیرم از این همه دود؟ چند روز دیگر؟
تو که قدیسه نیستی دِلّا
یعنی می‌خواهی بگویی تو، تویِ این شهرِ همیشه خراب،
لای جرز نرفته‌ای؟
اصلا همین پِپِر را می‌بینی؟ عصر به عصر روی تپه‌های دوده زده‌ی کنار ریل چای می‌نوشد؛
توی فنجان های گل بنفشه‌ای که
پسر برادرش از پاریس فرستاده بود؛
لب پَر شده‌اند اما سلطنتی‌اند،
بوی خاطرات نجیب زادگی‌اش را می‌دهند.
دِلّا؛
فکر می‌کنی صدباره پایش به گورستان کنار همان ریل اوراق باز نشده؟ شده است دِلّا
ولی عشق لهو و لعب‌های جوانی امانش نمی‌دهد
صدباره برگشتن را بلد بوده است.
از این قطار بگویمت؟
پِپِر با همین می‌خواست به استارلینگ برود و از آن‌جا هم پاریس؛ برادرزاده هایش هم چشم به راه لابد…
قبل‌ترها این قطار خراب نبود دِلّا
این شهر دیگر
تابِ تابوت تاب دادن توی کوچههایش را ندارد؛
کوچه‌های باریک و متروکش
برای همین است که پِپِرِ پیر نمی‌میرد!
حالا اما دل‌نگرانی‌ات را نبینم دختر
من هم پیری‌ام میشود مثل نمردن‌های همین مَرد
دِلّا؟
برویم آب بخریم؟
توی راه یکوقت دلت نگیرد از خاکستریِ دشت‌ها؟
February 4, 2026 6