ازشیهه ی اسبان رسیده است آذران خیز
تندرسواری ازقلم زین کرده شبدیز
خون می جهداینک ز مغزاستخوانم
درآتش عشقت سیاووشان جانم
ایران وطن احساس خوب بودن من
خاکت سرانجام من و آسودن من
اینکمنم هرذره خاکت را وجودم
ایران من،ایران من،بود ونبودم
اینکمن وشعری که دردآغازکرده
این زخم های کهنه ی سربازکرده
ماغرش شیر نر نخجیر بودیم
ماهیبت عریانی شمشیر بودیم
کی اینچنین در بند شب زنجیر بودیم
ما روزگاری مهر عالمگیر بودیم
ایران همان ایران وایرانی چه گویم
آنچه همه دانند ومی دانی چه گویم
وقت است گردمرگ را ازرُخ زدودن
تاکی چنین چون گربه ای خوابیده بودن
این گربه ی خوابیده ایران شما نیست
چون گربه برخیزد ز جاشیرژیانی ست
درجان مادردیست عشقت را دوانیست
ننگ است هرکس رابه دردت مبتلانیست
چون کوه در تاریخ ایران ریشه داریم
آخر چرا بی ریشه های هرزه واریم
کوه دماوند از مقام ما بلند است
دیوسپید ازشوکت ماپای بند است
مااز نژاد و تیره ی تیر وکمانیم
ماکورش ودارا وجمشید وکیانیم
درزیرخاکستر همان آتشفشانیم
مادرگلوی ریزه خواران استخوانیم
همسنگرخورشیدو همرزمان رعدیم
همبستر زخمیم وهم پیمان دردیم
آذرگشسب و کاوه و گردآفریدیم
ماتن به تن هرمردو زن دیوسپیدیم
مامردم عشق وامید وشعر وشوریم
ماکاشفان سرزمین رنگ و نوریم
مامردم شادی ورقص و پای کوبی
مامردمان آشتی باهرچه خوبی
مامهربانی را به دنیایاد دادیم
منشوردنیایی به عدل وداد دادیم
آن روزها دراقتدار تخت جمشید
برگرده های شیرمی خوابید خورشید
وقتی جهالت دخترش را خاک می کرد
شهدخت ایرانی ز خاک افلاک می کرد
بارخش اندیشه جهان را می نوردیم
مامردم صلحیم و مردان نبردیم
گشت آسمان روشن به مهر آریایی
تاریخ آتش گرمی است وروشنایی
خواهی اگرشیرین جهان را خسروی باش
اهل خرد ورزی و فر مینوی باش
فردوسی وسعدی وشمس و مولوی باش
آیینه ی زرتشت و نور مانوی باش
ایران همان ایران وایرانی چه گویم؟
آنچه همه دانند ومی دانی چه گویم؟
باید دوباره خون ایرانی بجوشد
اندیشه های پاک انسانی بجوشد
بایددوباره بستر اندیشه باشیم
درجای جای خاک ایران ریشه باشیم
هشدار راه رستگاری جز منش نیست
آموزه ی هستی بجز داد ودهش نیست
خواهیم اگر برما زمین وآسمان نیک
پندارمان ،گفتارمان،رفتارمان نیک
درجام حسرت باده ی افرنگ تاکی
جان ها به تن باخونبهای ننگ تاکی
افتان وخیزان در مغاک خاک تاکی؟!!!
درچشم دژخیمان خس وخاشاک تاکی؟
جان فریدون درکف ضحاک تاکی ؟!!
برخیز ایرانی چنین غمناک تاکی؟!
گویی که دیوان فتنه درآفاق کرده
یا اینکه مارا مام میهن عاق کرده
ازرنجش مام وطلسم دیو و دد نیست
راه سیه بختی بجز ترک خرد نیست
چون پای رفتن نیست پابندقضاییم
از سر به پا افتاده بر دست دعاییم
ازشرم ما آبی اقیانوس خشکید
برراه غیرت چشمهای طوس خشکید
دردا دریغا از کلاغ پیر جستیم
دل برشغال و روبه مکاره بستیم
وقتی که فرقی بین قاجاروکیان نیست
غمنامه ی ماراغمی جزآب ونان نیست
نامیده خواهد شدبه تقویم جلالی
این روزها فصل دروغ و خشکسالی
ازبس که آب ونان به نرخ روز خوردیم
آزادگی را جملگی از یاد بردیم
جزهیچمان عاید نشد ازهیچِ تقدیس
ره تا افق درپیش وما پاپیچ تقدیس
از سرزمین مردمان بی همآورد
شهری بجامانده پرازمردان بی مرد
شهنامه ها پستوبه پستوخاک خورده
بیمار زال و رستم و سهراب مرده
باید که ازسیمرغ تدبیری برآریم
ماسومین پر را به آتش می سپاریم
برخیزتاافسانه ی سیمرغ باشیم
آیینه درآیینه ی سی مرغ باشیم
ماسرخ رویان خون به رگهای زمینیم
درصلح چون آبیم و در رزم آتشینیم
افسانه ی بادیم در گوش سواران
هم رویش خاکیم در جشن بهاران
ای چشم خواب آلوده ام برخیزصبح است
خورشید می تابد ز رستاخیز صبح است
زین کن دوباره،باره ی شبدیز صبح است
برخیز ای شولای شورانگیز صبح است
برخیزتابرکوهساران پا بگیریم
تاقطره قطره موج ازدریابگیریم
ازابرهای پاره پاره نیست باران
پیوستگی باید که باردابرنیسان
ما را ازاین آتش دریغ ازبال وپر نیست
دستی که بر زانو بود بر روی سرنیست
درهنجره فریادمان درد ودریغ است
سرخی آهنگ جنون از رقص تیغ است
این گربه چون خیزد زجا شیرژیان است
ایران همان ایران وایرانی همان است
برخیز یارا دست دردست هم آریم
ما وارثان رستم و اسفندیاریم
آنجا که سر راسایه ی مام وطن نیست
بر قامت آزادگی جز خون کفن نیست
روز ازل مارا چو از خاک آفریدند
ازعشق ایران خاک تن را جان دمیدند
آنجا که بر دستان مادر بند باشد
ننگ است سر، گربر تن فرزند باشد
داریوش برزو
December 5, 2025 8 54