_آدرس؟!…
دسته ی چمدان را به دست قدیر میدهد…
قدیر کنارش راه می افتد…
_بذار برسی کوروش…یه استراحت کن…بعد میری سراغش…
پوزخند میزند:
_پونزده ساعت پروازو تحمل نکردم که الان بیام واسه استراحت قدیر…دُمِ این کبوترو باید بچینم دوباره انگار…دست بردار نیست…میشینه با عکس بچگیای خواهر من…عکس ادیت میزنه میذاره رو پروفایل اینستاش!یه بار دهنشو سرویس کنم دیگه از این گوها نمیخوره…
قدیر با دست به ماشینش اشاره میزند:
_خودم میبرمت…
رو به روی ساختمان بلند سنگ نما متوقف میشوند…
_طبقه ی دوم…جون مادرت کوروش سر صدا راه نندازیا…اینجا مثل اینکه تنها زندگی میکنه…زنه…واسش دردسر میکنن…
اخم میکند:
_تنها؟!…پس خونوادش کجان؟!..
_تو که ول کردی رفتی مثل اینکه باباش این خونه رو اجاره کرده براش…از اون موقع اینجاست…
کوروش آرام سر تکان میدهد و دکمه ی واحد پنجم را فشار میدهد…
صدای خودش بود که بعد از شش سال می شنید:_بله؟!
دلش ناگهان تنگ میشود برای خاطره هایشان!
قدیر صورت میدزدد و جلوتر میرود:
_مامور آب…
در باز میشود و کوروش وارد ساختمان میشود…
رو به روی واحد پنج می ایستد و زنگ را فشار میدهد…
بعد از چند ثانیه،در بی هوا توسط ماهور باز میشود…انگار که از انور خانه با کسی حرف میزد:
_آره بچه…پاشو صبحونه بخو…
با دیدن کوروش،زبانش بند میرود!
پوزخند کوروش قلبش را می لرزاند!
_چیه به تته پته افتادی؟!فک نمیکردی بیام سراغت نه؟!
قدمی بلند برمیدارد و وارد خانه میشود…
_این عکسایی که میذاری رو پروفایلت چیه؟!…نمیخواید دست از سر خواهر من بردارید نه؟!…قراره تنشو تو گورم بلرزونید؟!…تا زنده بود،داداش پوفیوزت ولش نکرد و کشتش …الانم تو دست از سر عکس بچگیاش برنمیداری!…ببینم اصلا عکس بچگی ثنا رو از کجا آوردی تو؟!
ماهور رسما لال شده و ناباور به چشمان خونی کوروش زل زده بود!
_ثنا مرد…کشتیدش…اون برادر عوضیت با وعده های مزخرف باعث شد خودکشی کنه…مرد…چند ساله زیر یه خروار خاکه…توام دست بکش از عکسای بچگیش…پروفایلتو میبینم حالم بد میشه…چیزی بین ما اگه بود…خیلی وقته تموم شده…سعی نکن دوباره با ثنا و خاطراتش بهم مرتبطمون کنی…
گلوی ماهور زیر دستان کوروش فشرده میشد که پایش زیر مشت های کوچک دخترکی مورد عنایت قرار میگیرد!
_ول کن مامانمو بی ادب…
این بار کوروش بود که چشمانش از حدقه بیرون زده!
این دخترک…همان ثنای کوروش بود!
پرت میشود به بیست سال پیش…
وقتی که خواهرکش هم قد و قواره ی این دختربچه بود…
مو نمیزد…مثل سیبی که از وسط دو قاچ شده باشند…
دست از ماهور میکشد و جلوی پای دختربچه زانو میزند…
ثنا محکم به پای مادرش می چسبد…
_من نمُلدم…ثنا اینجاست…اومده صبونه بخوله…من زندهم…مامانمو دعبا کلدی…از خونمون بلو…
https://t.me/+zU0LaYUyCuliNWRk
https://t.me/+zU0LaYUyCuliNWRk
https://t.me/+zU0LaYUyCuliNWRk
https://t.me/+zU0LaYUyCuliNWRk
https://t.me/+zU0LaYUyCuliNWRk
Forwarded fromرعد

September 5, 2026 41